...

تا اطلاع ثانوی مهربانو فقط در بلاگفاآپ می شود!
بانويم...
بانويی را می شناسم من که خداوند هم به خاطر عظمتی که در وجودش نهاده در عجب ماندن...
بانويی را می شناسم من که نمی دانم با چه حماقتی يک سال تمام در دلم نوشتمش و بر زبان نياوردمش...با اينکه شايدبا نوشتنش- که اگر قلمم لياقت و تحمل نامش را داشته باشد- نياز نبود اين همه فرياد بزنم و تلخ نويسی کنم...
بانويی را می شناسم من که دلی بزرگ دارد...به بزرگی دريا...که تمامی شهدا در آن خانه دارند...
بانويی را می شناسم من...نه نمی شناسمش که اگر می شناختم...که اگر می شناختمش سالها پيش و در طی تمامی اين سالها از عظمت او و حقارت خود نابود می گشتم...
با خود می گويم وقتی پدرم... من سراپا تقصير را باعث افتخارش می داند...خدايا پس پيامبر چه لذتی می برد از وجود بانويش وچه افتخاری نصيبش شده بود...نمی دانم...
بانويی را می شناسم من ..که نه نياز به دليل دارد و نه نياز به ثبات...بانويم - وای که قلمم تحمل نام گراميش را ندارد...-بانويم فاطمه...
می دانستم قلمم تحمل نامش را ندارد ...قلمم شکست اما فاطمه در دل من است و می دانم چرا تا به حال دل من نشکسته است...
ياد باد آن روزگاران ياد باد...
بارها گريه کردم می شود از بالشم پرسید این گواه از هر گواهی بهتر است . خیس و سرد و سر ندیده . بالشم را دوست دارم این صبور گریه دیده؛ مشت خورده...
اين گزينه جديد پرشين بلاگ(يادداشت های قبلی) من رو به کجا ها که نبرد...به اولين پستم و به اولين کامنتی که واسم گذاشتن...
ندای عزيزم که هنوزم که هنوزه از دوستای خوبمه.نوشته قرمز اولين کامنتی بود که برای مهربانو گذاشته شده و مطمئنا هميشه برام جاويد می منونه..هم اون و هم دومين نفر خاله ريزه عزيز(که ای الهی جان من به فدای او
)...برای ندا دعا کنيد تا زودتر به جمع گرممون برگرده...
اگر هيچ ندانم می دانم که دعای قلبهای پاک هيچ وقت بی جواب نمی ماند...
برای ندای عزيزم...و برای خاله ريزه نازنين
مملکتی به گند کشيده!
نمی خواستم بنويسم...نمی خواستم بغض کنم...نمی خواستم خواسته هايم را باز هم ابراز کنم تا بار دگر به گدايی متهمم کنند.اما دلم شکست...نه از ترحم بلکه از مردانگی همسر مهرداد قاسمفر با نامه ايی که به احمدی نژاد نوشت.دلم شکست وقتی می بينم چقدر احمقم که فکر می کنم با نگفتن های من چيزی ثابت می مانديا تغيير می کند.دلم وقتی شکست که خواستيم با زبان ساده کتاب های دوران ابتدايی حرف بزنيم اما نگذاشتند.من نمی گويم زنان ايران در زندان جهالت مردانشان محصورند.نمی خواهد برايم باز هم از استثناها بنويسيد که خود بهتر می دانيد که هر قاعده ای استثنايی دارد. اما می دانم که حقشان بيشتر از باتوم و اسپره و کتک است.
نمی خواستم بنويسم اما نوشتم نوشتم تا بخوانيد چقدر دردناک است که تو برای دفاع از حقت بروی، برای دفاع از زن بودنت... اما آنجا از زنی ديگر کتک بخوری.اين دردناک است.دردناک است و می دانی که تنهايی به هيچ جا نمی رسی...پس می گذاری کنار...می گذاری کنار تا به خيال خودت ناخواسته باعث گرفتاری کسی نشوی...اما باور کنيد اين بار بار آخريست که فقط حرف می زنم...می خواهم و می دانم که می توانم حداقل در شهر کوچک خودم کمی انسانيت را پيدا کنم.من می خواهم تا ديگران هم بخواهند.
فقط می دانم مملکت روز به روز بيشتر به گند کشيده می شود و اين بار من باخبرم!
اگر احساس کرديد کمی از حرفهايم به درستی نزديگ است امضا کنيد!
خودت عنوان بده!!!
زنی سخت ضجه می زد...
وقتی زیر تسمه ی خشم مردی کبود می شد...
کودکی گریه می کرد به ظلم زمانه...
و آینه بازتابی از زخم و خشم بود...
بیرون خانه، جغدی، سیاهی می خواند...
و گاوی دور تر
نفرت را نشخوار می کرد...
خيلی با خودم کلنجار رفتم که اين لينک را نگذارم...ولی ديدم نمی وشد بگذار خيلی ها بدانند چرا من سر زنها داد می زنم تا ديگر برچسب ضدزن و فاشيست برمن نزنند.با عرض پوزش از تمام بانوان ايرانی!!
يه جوريايی سرکاريه ديگه!!
مهربانو در بلاگفا آپ شد(قابل توجه دوستان)
...
پروانه گاهی فراموش می کند که زمانی کرم بوده!!!!
مانا هيچ وقت تنها نيست...
خيلی ها سرم داد زدند که تو ديگر چه جور خبرنگاری هستی...چرا هيچی در مورد مانا نمی نويسی...تو مانا را درک نمی کنی...تو مرفه بی دردی...اما...
اينهايی که خودشان شاهد زندگی نه چندان بلند من بودند يادشان رفت بود که هيچ کس مثل يک متهم متهم ديگری را درک نمی کند...!!!!
اگر ننوشتم و هنوز هم سعی می کنم که ننويسم برای است که می دانم با نوشته هايم باز هم محکوم می شوم به همان مرفه بی درد که از نشسته پشت سيستمش و توی يک صفحه مزخرف برای کسی که روزهايش را توی يک سلول می گذراند دفاعيه می نويسد...من نمی خواهم برای مانا دفاعيه بنويسم....
کاريکاتور مانا خودش يک دفاعيه است که نمی دانم چرا هيچ کس نمی بيندش
خدا و شيطان
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: "شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید.
نام آن مرد جوان: آلبرت انیشتن
پيشکسوتان احمدی ژاد
"خدا بدور مگه دخترام موتور سواری می کنن!! "خنده ام می گیرد، چنان به دخترک نگاه می کرد انگار یکی از سخنرانی های احمدی نژاد را گوش می دهد از کنارش می گذرم...به دخترک نگه می کنم که کلاه ایمنی را از سرش برداشته و روسریش را مرتب می کند،نگاهم می کند اول نگاهش تهاجمی است انگار منتظر است من حرفی بزنم تا از خودش و آزادیش دفاع کند اما وقتی لبخندم را می بیند سرش را تکانی می دهد و می خندد، می پرسم چرا اینطوری نگاهم کردی؟! ...لبخندش فراموشش نمی شود: عادت کردم از بس سرزنشم می کنن. از کنارش می گذرم...نه، نمی گذرم همان جا می مانم و به کار او فکر می کنم که ایراد کارش کجاست که سرزنشش می کنند.از کنارش عبور می کنم اما همان جا می مانم...وبه این فکر می کنم که چه چیز عجیبی در موتور سواری یک دختر می تواند باشد یا چرا به منی که یک دخترم و هم سن و سال خودش هم اعتماد ندارد! یعنی هستند دختران هم سن و سال ما که این حق را از او نمی دانند وقتی از کتابفروشی بر می گردم آن خانم مسن ایستاده بود و برای دوستانش داستان عجیب! صبح را تعریف می کرد می زند به سرم و می روم ازش می پرسم:ببخشید مادام!!! به نظر شما ایرادی داره اون دختر موتور سواری کنه؟! اول چپ چپ نگاهم و کرد و بعد گفت: خوب معلومه من نمی دونم کدوم پدر بی غیرتی اجازه می ده دخترش با موتور !! بیاد توی خیابون از بنده خدا حیا نمی کنن از خدا که حیا کنن دیگه! می خندم ..می خندم و می دانم اگر حرفی بزنم من هم به گستاخی و بی حیایی محکوم می شوم اما چون حسابی حال کردم دلم نیامد بهش نگویم که مادر من تا شماها رو داریم نیار به وجود احمدی نژاد نیست...
خداوندا...
خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجی می کشد آن کس که انسان است از احساس سرشار است
مهربانو در بلاگفا آپ شد
؟؟؟؟؟؟؟
مهربانو در زنده رود هم آپ شد
یکی در اتاق باز کرد نمی بینم کیه فقط اون رو می بینم ...یکی اومد بالای سرم نگام کرد اما من فقط اون رو می بینم . یکی دستشو گذاشت رو پیشونیم..ولی من اونو نمی دیدم من رفتار اونو می دیدم با بهترین دوستم .... با بهترینم....یکی رفت و در اتاق بسته شد و من نفهمیدم کی بود من اونجا مونده بودم... من توی پارک مونده بودم و همونجا در جا می زدم که شاید خواب باشه، رویا باشه و ...نبود هبچ کدوم نبود واقعیتی بود که نمی تونستم ازش فرار کنم، نمی تونستم ...نه دیگه! این دفعه نمی شه ....دندونه پوسیده رو باید از ریشه کند. من خیلی وقته این دندون پوسیده رو نگه داشتم دیگه بسه هرچقدر حرف زدم می خوام عمل کنم...می خوام بزنم تو دهنش تا دیگه نزنه توی دهن دوستم...می خوام بزنم توی سرش تا دیگه نزنه توی سر دوستم.... دیگه تموم دیگه کات...آخر سناریو رسیده ولی من... هنوز خیلی چیزا نمی دونم...
اینجا دموکراسی بیداد می کند!!!
جا داره همین اول کاری تبریک خودمو خدمت تمام قانونگذاران نازنین اعلام کنم و بگم که متشکرم که در یکی از قانون ها که من یادم رفته چند بوده: حضانت طفل بعد از طلاق با پدر و جد پدر است و در صورت فوت و یا نداشتن توانایی نگه داری از طفل با معرفی شخص سوم حضانت طفل به این شخص واگذار می شود در این ماده قانونی مادر طفل چیزی است در حدود همان چغندر قبلی.
اما داستان اینجا جالب می شود که در یکی دیگر از مواد مورد ماده قانونی در موردنفقه طفل قانونی فرموده اند که: نفقه طفل به عهده پدر یا جد پدری است . اما در صورتی که پدر ویا پد پدری در قید حیات نباشند و یا توانایی پرداخت نفقه را نداشته باشند .نفقه طفل به گردن مادر است و مادر باید نفقه طفل را پرداخت کند.
حالا جا داره تبریک بگم به این مملکت یا نه؟!
وقتی قرار است برایمان نرخ تعيين کنند!!
طبق سفارش دوستی عزیز قرار شد هر چند وقت،یادی از قوانین ملت شریف ایران که مربوط به زنان است داشته باشیم .من معمولا از مقدمه دل خوشی ندارم پس سریع به اصل موضوع می پردازم!(داری که!)
یکی،دوتا از قوانین جالب که همیشه برایم جای سوال داشته و به شعور و عقل خودم و زنان دیگه شک می کردم،ماده قانونی 1089بود که می گه: ممکن است تعیین مهر به شوهر یا شخص ثالث داده شود. در این صورت شوهر یا شخص ثالث می تواند مهر را هر قدر بخواهد تعیین کند. و ماده قانونی 1090 می گه:اگر اختیار تعیین مهر به زن داده شود زن نمی تواند بیشتر از مهرالمثل* تعیین کند!!
خوب فکر کنم کاملا واضح بود و نیاز به توضیح نداره که در این قوانین عقل و شعور زن در حد چغندر هم حساب نشده، که اجازه مستقیم و آزاد برای تعیین مهر خود نداره.الکی بعضیا حاضر جوابی در نیارن که خانم ها اندازه سال تولدشون مهر می کنن و از این حرف های کلیشه ای. اینارو همه می دونیم .ولی مشکل اینجاست که چرا قانون ما این حق رو مستقیم به دختران و زنان ایرانی نمی ده؟ چرا؟ یه قانون دیگه هم اینکه چرا مرد برای ازدواج نیاز به اجازه پدرش نداره اما زن باید اجازه بگیره ...جوابی نمی رسیم مگه همون قضیه چغندر و در ضمن کسی نگه خانم ها احساسی برخورد می کنن چون خیلی وقته همین افراد از گفتن این جمله تن خودشون به لرزه می افته چه برسه به دیگران!فعلا تمرینی همین داشته باشین تا بعد ببینم چه آشی دیگه ایی می تونم درست کنم!!
*مهرالمثل اگه اشتباه نکنم اینه که زن مهریه خودشو باید در حد وضعیت مالی و اجتماعی خانواده خودش تعیین کنه!!!
يادآوری: راستی يادم رفت از همکارمان(رسول بخشعلی) دفاع کنيم که کشيدن کاريکاتور رئيس جمهور حق مسلم ماست!!
...
کشنده تر از این چیست که آدم به کاری خلاف طبعش واداشته شود؟ کاری که آن از سو می رود و تو از سوی دیگر. کاری از آن گونه که بر خلاف تو می رود،یک چنین لحظه های سرآمدنی نیستند. کش می ایند،درازا می یابند،سنگین م ی شوند،خمار و تنبل می شوند،زندگی کن می شود،از خود وا می ماند و آدمی احساس می کند در برکه ای راکد ماندگار شده است.برکه ای بی خیال جنبش در سر. خری در گل مانده. سایه دور نمی شود. خورشید راه نمی سپرد. کار پیش نمی رود. هوش وحواس به راهی دیگر است. بی التفات به هر چه هست .آنها که دورت هستند ترا به خود جذب نمی کنند. زمین نفس نمی کشد،تو نفس نی کشی...خفه می شوی!
وقتی مهربانو جزغاله می شود!!!!
سخته...حرف زدن واسه جوونایی که به جزء خودشون و جلوی پاشون هیچی دیگه رو نمی بینن.بدتر از اون زمانیه که یه دختر خانم بخواد واسه اینا حرف بزنه که از رنگ خودشونه! و وقتی مساله حاد می شه که تمام شنوندگان!(داری که) دختران و خانم های جوان باشن...اون موقع است که طرف رو به گوله می بندن که بـــــــــــــــله: تو ضد زنی،تو اصلا زن نیستی،تو مرفه بی دردی، تو فاشیستی!!! تو از فدائیان بن لادنی!بگیر برو تاااااااااااااااااااااااا...جونم برات بگه زنای مثل تو هستن که ما به هیچ جا نرسیدیم .ما مشکلاتمان حل نشده است .ما نتوانسته ایم کاری از پیش ببریم(لطفا دقیقا کتابی خوانده شود) بله این گونه است که هیچ کس نمی فهمد که ما بندگان از خدا بی خبر !!! واسه پسر همسایه مان گلویمان را پاره نکرده ایم بلکه برای همین ملت گرامی فریادها زدهایم. ولی حالا فهمیدیم داد زدن بسه..ما داد می زدیم که همه بفهمن حق ما پایمال شده بود ...خوب؟!حالا همه می دونن،پس چرا دست از نوشتن مقاله های ضد مرد و مردسالاری بر نمی داریم؟چرا هنوز می خوایم از این حرفا بزنیم...خوشمون می یاد؟!به هر حال بسه... همه ملت ها فهمیدن حق زن ایرانی رعایت نمی شه .حالا بیاین یه خاکی تو سرمون بریزیم !(با عرض پوزش) ما داد زدیم همه فهمیدن درد ما چیه، خودمون یادمون رفت واسه چی داد می زدیم!عدم آگاهی و سواد حقوقی یک زن از حقوق شهروندی و صد البته نداشتن این حق! (بابا بعضیا بفهمن!!)باعث شده ما فقط یک طرف قضیه رو ببینیم ولی اگر منتظر نشستیم که یکی دیگه واسه ما آستین بالا بزنه و قانونی برای ما وضع کنه باید خدمتتون عارض شوم که عمرا!!به دوجهت:
۱- عمرا اول برای اینکه:هیچ گربه ایی محض رضای خدا موش نمی گیره !نصف این جمعیت طرفدار حق زن نما!!!(تو مایه های تماشاگر نما!!) واسه حق من و تو جوش نمی زنه واسه جیب خودشو پست و مقامشه که داره ظاهرا خودشو هلاک می کنه و سری از تاسف تکون می ده و اشکی می چکاند!
۲- عمرا دوم هم واسه اینه: تصور کن...یه جزیره دور افتاده که هیچ کریستف کلمبی هنوز اونجا رو کشف نکرده و یه عده آدم بیکار هم از ازل اونجا زندگی می کنن یه روز بر اثر طوفان یه کشتی پر از لب تاب!!!(مثل داری که) می افته دسته اینا!حالا اینا با این لب تابا چی کار می کنن ها؟ نه خدا وکیلی چی کار می کنن؟!یا می زنن می شکننش، یا گازش می گیرن،یا به مگش کش ازش استفاده می کنن و بالاخره می زنن له ش می کنن. حالا ما زن ها هم درست مثل این آدمها می مونیم که اگه یه قانون همین فردا واسه مون وضع کننن هیچ کاری نمی تونیم باهاش بکنیم(البته قابل ذکر است که من بیشتر منظورم زنانی است که از سطح آگاهی حقوق خود در حد جلبک هستند بلانسبت شما) می زنیم این قانونا رو درب و داغون می کنیم که آخرش بگن دیدین اینا خودشون نمی خواستن...دیدن ما بهشون راه دادیم خودشون جنبه شو نداشتن.
نذاریم اینجوری بشه نذاریم از نادونی ما (من هر وقت می گم نادونی شما خودتون بدونین از نظر حقوقی می گم) سوء استفاده کنن.نذاریم فریادهامون، تو خالی جلو کنه ...نذاریم کاری واسه ما انجام بدن که هنوز راهکار استفاده از اون رو نداریم ...باور کنید خیلی کم هستند زنانی که از این حقوق خبر دارن خیلی کم اونقدر که بعضی وقتا من ناامید می شم و می گم بی خیال فایده نداره!!!
يک روز زندگی من در منزل!
روز. داخلی. اتاق خواب
چشمامو که باز می کنم وحشت می کنم به لحظه احساس می کنم زلزله ای چيزی اومده!اما بعد يادم می ياد که توی اتاق خودمم!!
مامانم راست می گه من هيچ وقت نمی تونم مثه خواهرم اتاقی تميز داشته باشم! تصميم می گيرم امروز فقط اتاقمو تميز کنم و به هيچ عنوان گول کسی رو نخورم
با اين حال هنوز بلند نشدم که تلفن زنگ ميزنه از نشريه است، منشی نشريه می خواد برايشون چند تا عکس پيدا کنم و اصلا خواهش نمی کنه و با صلابت هرچه تمام تر م گه و من به خودم اميدواری می دم که اين گول خوردن نيست!!! ساعت ۸ میشينم پای سيستم و تا ۱۱ از آزشيوم عکس جدا می کنم ساعت ۱۱:۱۵ باز هم تلفن زنگ می زند و باز هم از نشريه است ...خواستن هرچه زود تر خودمو برسونم و من به خودم قول! می دم همين که برگشتم اتاقمو آپ کنم..(منظورم تميز کنم بود!!) وبا اين اميد از خونه خارج می شم.
روز. خارجی.خيابان فلان
امروز خداوند با تمام کاهناتش عهد بسته که من دير به خونه برسم . ساعت ۲:۲۰ است و من همچنان منتظر يک ماشين نارنجی يا سفيد(فرقی نمی کنه) هستم
روز. داخلی. در ورودی
در رو آروم باز می کنم .يک مکث کوچيک و بعد مثه موشک خودمو توی اتاقم می ندازم تا مگر از زير سرزنشای مامان در رفته باشم...ولی زهی خيال باطل.سرکارخانم مامان همين طور استاده (چون جايی برای نشستن پيدا نکرده بودند) مشغول چپ چپ نگاه کردن اين بدبرگشته بودند . تصور کنيد من و مامانم روبروی هم مثل گانگسترهای آمريکايی که می خوان دوئل کنن استاده بوديم و به هم نگاه می کرديم
.من با نگاهی مملوء از غلط کردم
. و مامان با نگاهی سرشار از وصيت نامه تو بنويس!
من که می دونستم اين طوريا فايده نداره، آماده فرار از اتاق شدم که بمب!!!بچه تو کی می خوای آدم شيييييييييييييييييييييييی؟!
بله! مامان گرامی به مدت ۴۵ دقيقه مخ بنده را با سرزنش هايی حاوی اينجوری توی هيچ کاريت موفق نمی شی و نمی تونی روی کارات تمرکز کنی و غير قدو رو رفتند و اين بار ايشان زهی خيال باطل که اگر بنده قصد آدم شدن داشته باشم!!!
بالاخره با پادرميانی پدر خانواده قرار شد بعد از صرف ناهار يا نهار يا هر کوفت و زهر ديگه ايی بنده نه تنها اتاق خودمو رو بلکه تمام منزل را تميز کنم.
روز.داخلی.در ورودی
ساعت۳:۳۵ بعد از ظهر است و من با کفشانی در دست قصد خروج دارم. و بالاخره موفق می شوم و حتی از آن مرتيکه که از زندان آلکاتراس (اسمش همين بود؟) فرار کرده بود هم خوش حال تر بودم. اين بار حتما اگر تا صبح هم شده اول اتاقم را تميز می کنم .باور کنيد مجبور بودم آخه باز هم از نشريه تماس گرفته بودند!
شب.خارجی.پشت در ورودی
ساعت ۸ و من دارم فکر می کنم شب رو کجا پلاس بشم؟!

خانه ام...
خانه ام
چون دستهایم، خالی و دلگیر
اما باز
دلخوشی آنجاست
که حضور گرم و سرشار شما پیداست
گرچه مانند همیشه
سخت غمگین و پریشانم
مهربانی را
- ولی همواره-
با لبخندتان اندازه می گیرم
و برای من
- در این خانه-
همین زیباست
ÿ
خانه ام
چون دستهایم،خالی و دلگیر
-اما-آه...!
راستی را،هیچ می دانید
نامتان زیباترین تصویر
روی دیوار اتاق خانه ی خالی، ولی بی ادعای ماست؟!
سهيل محمودی
موضوع روز: بدحجابی
اصل مطلب:
بخشنامه هايی به فرمانده هايی هر شهر فرستاده شده که بيانگر اين موضوع است که با افراد بد حجاب در سطح شهر برخورد شود - به حوزه خصوصی افراد کاری ندارند-
۱: چه کسی بدحجابی را تشخيص می دهد؟
۲: حوزه خصوصی افراد به چه حوزه ايی گفته می شود؟
خوب اگر دقت کنيم می بينيم که بدحجابی در هيچ جای قانون اساسی ما تعريف نشده اما صريحا اعلام شده که با افراد بدحجاب برخورد و حتی برای اين افراد شلاق و جريمه نقدی هم بريده شده ...خوب! اين يعنی برخورد با موضوعی که در قانون اصلا روشن نشده و به هيچ عنوان بررسی و تعريف شده نيست. پس بايد و اجبارا بايد نتيجه بگيريم که تشخيص بدحجابی سليقه ايی و به دور از چهارچوب خاصی صورت می گيرد يعنی مملکت فااااااااااااااااااااااااااااااااااااتحه!!!
در مورد حوزه خصوصی افراد تا جايی که من خبر دارم به جزء چهار ديواری اختياری بدن هم جزء حوزه خصوصی افراد محسوب می شود (چون حوصله ندارم خودت بگير برو تا آخرش!!!!)
راستی يادم رفت به خانم های گرامی تبريک عرض کنم برای ورودشان به استاديوم فقط مواظب باشيد هنگام ورود به استاديوم به جرم بدحجابی جمع تان نکنند!!!!!!!!!!!
به خاطر یک مشت حرف
می بینید! ما حرف نمی زنیم بلکه فقط انرژی خودمان را هدر می دهیم .به عنوان اولین نفر می خواهم اعلام کنم که گاهی برای تفریح، از اینکه چند نفر بشینند و پشت سر کسی دیگری حرف بزنند لذت می بردم.اما خیلی وقت است تفریح من چیز دیگری شده!باید قبول کنیم، وگرنه مطمئنا به هیچ جا نمی رسیم. قبول حقیقت همیشه اولین قدم برای پیشرفت بوده حتی اگر مزه شکست بدهد!
خوب! حالا که پرحرفی را در وجود زنان گذاشته چرا از این پرحرفی برای احقاق حق خود استفاده نکنیم...نه اینکه باز هم فقط حرف بزنیم بلکه با مطالعه و سواد حقوقی سعی در برطرف کردن ایرادهای زنان اطرافمان و توجیه کسانی که فکر مب کنند ما واقعا حرف می زنیم.همین حرف زدن های بی خود است که حالا هیچ کس حرف های ما را نمی شنود.
مامانم می گفت چرا این مطالب رو توی وبلگ می نویسی آدمهای قدیمی مثل من که وبلگ نمی خوونن باید جوری بگی که همه بشنون مامانم راست می گه باید طور دیگه ایی شروع کنیم.
برای تمرین می تونیم با توضیح کامل و شفاف حقوق خودمون برای تمام زنان اطرافمون از پایه زنان مملکتمون رو برای احیا حق خودمون آماده کنیم پس... وقتی دیدیم مامانامون مشغول پرحرفی(از اون لحاظ) هستند یه یادآوری کوچیک بد نباشه!!!
تا شما چی بگين؟!
می دونی یه دوستی – یه استاد – بهم گفت قلم تو بردار و بتازون به هرچی زن ِ، اما با منطق و دلیل...منم جو گیر!؛ اومدم شروع کنم نوشتن و تاختن که یه لحظه با خودم فکر کردم مگه تا حالا چیکار کردم؟...مگه غیر از این نوشتم...قبول دارم خیلی جاها از نوشته هام به مردا یه تلنگری زدم.اما بیشتر سعی ام واسه این بوده که دخترا و مامانایی رو به خودشون بیارم که فراموش کردن حقشون چیه نه اینکه برن یقه باباهه و شوهررو بگیرن که یالا حق منو بده... تو هم از طالبانی، تو خود بن لادنی،تو هم استعمارگری،تو اصلاح طلبی!!!!!! توفلانی...نه!من اینو نمی خوام من اگه می نویسم دوست دارم بعدش بشینی یقه خودتو بگیری وببینی کجای کارش غلطه...اصلا بعدش خودمم بشینم و یقه خودمو بگیرم که خدابیامورز چه غلطی کردی که واسه حقت تره هم خورد نمی کنن؟!اصلا چرا به هیج جا نمی رسیم.آیا واقعا به قول فرزاد به این دلیله که ما خانم ها منسجم نیستم...اینه که چشم دیدن همدیگرو نداریم...؟ اگه واقعا اینه پس یه کاری بکنیم...به قول استاد هلو، این حرفا دیگه نخ نما شده! آره اینا نخ نما شده باید مثه آدم بشینم یه فکری بکنم ببینم چه کاری باید بکنیم و چه کاری نباید بکنیم!باید راهکار بدیم...حالا از این به بعد شما راهکار می دین منم روی راهکارا راه می رم!!! البته خودمم راهکار می دم اما شما هم من رو تنها نذارین...
پس پیش به سوی حق ...يا حق!!!
پرنده مردنی است...
وقتی قرار است از مرگ بنويسی هميشه بغضی مزخرف توی گلوت مسخره بازی در می آورد.
دختر دنيای شیرين دريا...در گذشت...
زنانی که ما می خواهیم...زنانی که آنها می خواهند!!!
دنیا تغییر کرده، دولت ها تغییر کرده اند، زنها تغییر کردند،نگرش ها تغییر کردند، جوامع تغییر کردند اما دولت ایران تغییر نکرد...نگرش ایرانیان تغییر نکرد هر کس هم تغییر در خودش ایجاد کرد از ترس برچسب های سنت گرا و امل و... بوده تا حداقل خودشان را گول بزنند که بله...من تغییر کردم ...من امروزی شدم...اما اگر واضح نگاه کنیم خودمان هم تغییر کلی نکردیم...وقتی من از حقوق زنان حرف می زنم و پدرم نیشخند می زند یعنی من نتواننستم تغییر کنم تا پدرم حرف هایم را جدی بگیرد...یا وقتی فلانی در سخنرانی خود هزاران نکته از حقوق زنان را خاطر نشان می کند که پایمال شده اما خودش توی خانه زنش را به باد فحش کتک می گیرد یعنی تغییر نکرده .وقتی برای زنی از حقوقش حرف می زنی جوری نگاهت می کند که انگار حسابی عقلت پریده... تو واقعا به این نتیجه می رسی که واقعا ملت تو، دولت تو و خود تو تغییر چندانی نکرده اید!آنوقت می خواهید سرتان را به اولین ستون دم دستتان هدیه دهید .باور کنیم یا نکنیم حقیقت ماجرا همین است و تو نمی توانی هیچ کاری بکنی زیرا تو تغییر نکردی ...من حرصم می گیرید وقتی رئیس دفتر کمیسیون زنان،از زنان برتر شهر کوچکی مثل شهر ما خبر ندارد من داغ می کنم وقتی یکی از رده بالاهای شهر ما حق زنان را از مدیریت(همراه با یه پوزخند)در حد صفر می داند و من حسابی به سیم آخر می زنم وقتی می بینم زنان ما ...اصلا خود ما نمی خواهیم تغییر کنیم ...چون می ترسیم شوهرمان...سرپناهمان و نان شبمان را از دست بدهیم. پس همین طور که هستیم می مانیم!
- ما نمی خواهیم همیشه آخرین مساله باشیم که حلمان می کنند!!! اما آنها می خواهند ما همیشه باشم تا آنها همیشه قهرمان داشته باشند
- ما می خواهیم حقوقمان با حقوق یک مرد!!!(یک انسان) برابر باشد...آنها می خواهند ما همینطوری باشم تا برای حقوقمان بجنگند!
- ما می خواهیم حداقل آگاهی از حقوقمان را اشته باشیم...آنها می خواهند حداکثر استفاده از ناآگاهی ما از حقوقمان را داشته باشند.
- ما می خواهیم به جزء تیتر اول روزنامه ها ودرصدهایی که نمی دانیم از کجا آمده، جایی در واقعیت ها داشته باشیم...آنها می خواهند ما باشم تا آنها در سطح جهان به زنان ایرانی افتخار کنند(دقت کنید فقط افتخار در حد تیتر های اول روزنامه)
ما می خواهیم و آنها نمی خواهند آن چیزی که می خواهیم و این طور می شود که فمنیسم اسمش بد در می رود .وقتی می فهمند طرف فمنیسم است طوری نگاهش می کنند که انگار طاعون دارد...معنی فمنیسم در جامعه ما متعلق به زنانی است که از مردان متنفر!!! و بیزارند. برای همین همیشه مجبوریم به دنبال فمنیسم کلمه معتدل را هم بیاوریم ...ما نفهمیدیم که اینها حتی در دنیای فمنیسم که مال ماست نیز نفوذ کردند ما نفهمیدیم ...مثل هزاران چیز دیگری که نفهمیدیم...!!!
هستم تا ...
غروب مهربانو را در انحنای سکوتی تلخ رقم زدند و نداستند که سکوت را برای او نیافریدند...و ندانستند مهربانو و سکوت یک جا جمع نمی شوند .آنها نداستند که مهربانو در سکوت متولد شده و اینک این سکوت است که از او فراری است...نداستند و ندانسته ها کار دستشان داد... ندانستند که اگر نجنبند باز مهربانو کمی جلوتر پیاده می شود و نداستند که بی او شاید هیچ باشند... نداستند که مهربانو دختر بانوی مهر است.و نداستند که دختران بانوی مهر به هیچ کدام از دختران دیگر شباهت ندارد و نداستند و بازهم ندانسته ها کار دستشان داد...
*مهربانو من نیستم ..مهربانو دختری است که گاهی فکر می کند کاش دختر نبود...اما باز یاد شعری می افتد که نمی دانست مال کیست!/کاش پرنده بودم... پروازمی کردم...بی هراس از ایستادن....اما...باد را چه باید کرد...طوفان و عقاب را.../ آنوقت باز به دختر بودنش می بالد...و می دانستم که مهربانو من نیستم...مهربانو دختری است که هنوز چشمانش پر از اشک می شود، وقتی یاد دخترکی می افتد که کنار اتوبان از مردی کتک می خورد و او فقط نگاه می کند و عبور..مثل هزاران ماشین دیگر! اما مهربانو مثل دیگران نبود .. مهربانو بعد 3 سال هنوز دلش کنار آن اتوبان مانده و با دست گرمش صورت از سیلی سرخ شده دخترک را نوازش می کند...نه!من مهربانو نیستم..مهربانو همیشه و همه جا سر همه کس و همه چیز برای دفاع از انسان بودنش- نه زن بودنش- فریاد می زد حتی اگر هیچ کس و هیچ جا برای حرفش تره هم خورد نمی کردند...مطمئنا من مهربانو نیستم ...مهربانو دختری است که گاهی فراموش می کند که دختر است و آنوقت کارهایی می کند که یک دختر نباید بکند!!!!!!!و همین بلایی می شود تا چند وقت چوب فراموشی اش را بخورد... مهربانو گاهی بی خیال می شود ..پس من مهربانو نیستم وقتی او بی خیال همه چیز می شود...بی خیال همه چیز می شود و یک دل سیر زندگی می کند آنقدر زندگی می کند که دلش برای این دنیا تنگ می شود و برمی گردد پیش همین آدمها...مهربانو من نیستم...باور کنید مهربانو همان دخترکی است ک هنوز بزرگنرین آرزویش یک جیغ بنفش سر شلوغ ترین میدان شهرش است (نخند!!)من مهربانو نیستم ...مهربانو منی است که قرار نیست به این زودی ها کنار بکشد مگر اینکه از ریشه بخشکانندش!!!!
قربان شما مهربانوی شما!
پايان
بريدم!!
وسلام !اين يعنی ختم ماجرا. هميشه فکر می کردم هرکاری که انجام بدی جوابشو می بينی ولی ما جزء بدی چيزی نديديم...نمی دونم مثه اينکه خون پدراشونو از من می خوان ...در هر صورت می خوام بی خيال همه عالم بشم...بی خيال وبلاگم...بی خيال...فيلمسازی...بی خيال روزامه نگاری...بی خيال دانشگاه حقوق...بی خيال هرچی زنه که بعضی وقتا فکر می کنم هربلايی که سرمون بياد حقمونه...آره شايد بی خيال همه اينا شدم...شايد ديگه نيومد...شايد ديدی دوباره همين فردا آپ شدم...تا خدا چی بخواد بنده خدا !!!!!
داستان پريشانيم
اين مثنوی حديث پريشانی من است
بشنو که سوگنامه ويرانی من است
امشب نه اينکه شام غريبان گرفته اند
بلکه به يمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد، خيال مرد
گفتم مرو که تيره شود زندگانيم
با رفتنت به خاک سيه می نشانيم
گفتی زمين مجال رسيدن نمی دهد
بر چشم باز فرصت ديدن نمی دهد
وقتی نقاب محور يکرنگ بودن است
معيار مهروزيمان سنگ بودن است
ديگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است
اصلا کدام احمق از اين عشق راضی است
اين عشق نيست فاجعه قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نيست بودن است
حالا به حرف های غريبت رسيده ام
فهميده ام که خوب تو را بد شنيده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگويم که خسته ام
بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق
اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق
من را به انتظارنبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا اين برادران ريا کار زنده اند
اين گرگ سيرتان جفا کار زنده اند
يعقوب درد می کشد و کور می شود
يوسف هميشه وصله ناجور می شود
اينجا نقاب شير به کفتار می زنند
منصور را هر آينه بر دار می زنند
اينجا کسی برای کسی کس نمی شود
حتی عقاب در خور کرکس نمی شود
جايی که سهم مرد به جزء تازيانه نيست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست
ما می رويم چون دلمان جای ديگر است
ما می رويم هر که بماند مخير است
ما می رويم گرچه ز الطاف دوستان
برجای جایپيکرمان زخم خنجر است
دل خوش نمی کنيم به عثمان و مذهبش
در دين ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما می رويم مقصدمان نا مشخص است
هرجا رويم بی شک از اين شهر بهتر است
از سادگی است گر به کسی تکيه کرده ايم
اينجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رويم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن يک مرد!! فاجعه است
ديريست رفته اند اميران قافله
ما مانده ای و قافله پيران قافله
اينجا اگر چه باب من و پای لنگ نيست
بايد شتاب کرد مجال درنگ نيست
در درب آفتاب پی باج می رويم
ما هم بدون باد به معراج می رويم
خبر ويژه
قراره رئيس جمهور محبوب! جمعه بياد شهر ما !!کاری باری داشتين بگين به بهشون برسونم!!!!!!!!!!!!
زنان ايرانی
حقوق زنان ما در جهان به مظلوم ترین حقوق معروف است، تمام سازمان ها و دولت ها سعی در احیای حقوق زنان ایران دارند.تصویب نشدن كنوانسيون رفع تبعيض از زنان در مجلس به بهانه مغایرت داشت با دستورات قرآن، خشم نیمی از زنان و دولت ها را برانگیخت.در میان زنان مجلس، تنها یک زن مخالف پیوستن ایران به کنوانسیون بود ،وحیده اعلایی طالقانی با شهامت زیاد!!! گفت:ما راضی هستیم حق و حقوق اسلامیمان را بدهند واین برامان کافی است!! (جایی خواندم باید بعضی زنان را از جامعه زنان بیرون کرد!!!)
گاهی صحبت کردن در این موارد جز خون دل خوردن برای زنان و نیشخندی برای مردان چیز دیگری به دنبال ندارد.اگر به مادران وخواهران و دوستان خود نگاه کنید کمتر کسی را پیدا می کنید که واقعا نگران حقوق خود باشد. تمام جهان نگران کسانی هستند که بزرگترین نگرانیشان مدل لباس یا تهیه جهزیه دخترانش است.حتی اگر تمام موجودات کره زمین هم دست به دست هم دهند نمی توانند برای زنان ایران کاری از پیش ببرند .دلیلش کاملا مشخص است،بی سوادی زنان در امور خود مخصوصا حقوقشان ،باعث شده تا این همه تلاش به هیچ برسد. زنان ما همیشه نگران پول دانشگاه دخترشان و چگونه پرداخت کردن قبض گوشی پسرشان و تهیه یک شام عالی برای همسرشان هستند.آنها وجود خود را فراموش کردند زیرا همیشه آموخته اند!!همیشه مسئله ای مهم تر از خودشان وجود دارد.بیشتر آنها تن به ازدواج هر نامردی می دهند تا سایه ایی بر سر داشته باشند .حاضرند زیر تسمه بی وجدانی کبود شوند اما مهر طلاق برشناسنامه شان نشیند.آموزش تنها در آموزشگاه ها و مدارس نیست. زنان ما در کلاس درس مادران خود آموختند چگونه سکوت کنند و چگونه زندگی! ما زنان بدجوری خودمان را به فراموشی(بخوانید نادانی) زده ایم!!
تکليف شب
گاهی فراموش می کنيم پرواز ،جزء بال، آسمان هم می خواهد!!
من بی گناهم!!!!!!
اينجا دموکراسی غوغا می کند!!!!

*مردها مثل «مخلوط كن» هستند:
در هر خانه يكي از آنها هست ولي نميدانيد به چه درد ميخورد.
*مردها مثل «آگهي بازرگاني» هستند:
حتي يك كلمه از چيزهائي را كه ميگويند نميتوان باور كرد.
*مردها مثل «كامپيوتر» هستند:
كاربريشان سخت است و هرگز حافظهاي قوي ندارند.
*مردها مثل «سيمان» هستند:
وقتي جائي پهنشان ميكني بايد با كلنگ آنها را از جا بكني.
*مردها مثل «طالع بيني مجلات» هستند:
هميشه به شما ميگويند كه چه بكنيد و معمولاً اشتباه ميگويند.
*مردها مثل «جاي پارك» هستند:
خوبهايشان قبلا" اشغال شده و آنهائي كه باقي ماندهاند يا كوچك هستند يا جلوي درب منزل مردم
*مردها مثل «پاپ كورن» (ذرت بو داده) هستند:
بامزه هستند ولي جاي غذا را نميگيرند.
* مردها مثل «باران بهاري» هستند:
هيچوقت نميدانيد كي ميآيند، چقدر ادامه دارد و كي قطع ميشود.
*مردها مثل «پيكان دست دوم» هستند:
ارزان هستند و غير قابل اطمينان.
*مردها مثل «موز» هستند:
هرچه پيرتر ميشوند وارفتهتر ميشوند.
*مردها مثل «نوزاد» هستند:
در اولين نگاه شيرين و با مزه هستند اما خيلي زود از تميز كردن و مراقبت از آنها خسته ميشويد
بابا داغ نکنين:
خانم ها مثل راديو هستند:
هر چي مي خواهند ميگويند ولي هر چه بگويي نميشنوند.
*خانمها مثل شبكه اينترنت هستند:
از هر موضوعي يك فايل اطلاعاتي دارند.
*خانمها مثل چسب دوقلو هستند:
اگر دستشان با گوشي تلفن مخلوط شد، ديگر بايد سيم را بريد.
*خانمها مثل موتور گازي هستند:
پر سر و صدا، كم سرعت، كم طاقت
*خانمها مثل رعد و برق هستند:
اول برق چشمهاشون مي رسه، بعد رعد صداشون.
*خانمها مثل ليمو شيرين هستند:
اول شيرين و بعد تلخ مي شوند.
*خانمها مثل موبايل هستند:
هر وقت كاري مهم پيش مي آيد در دسترس نيستند.
*خانمها مثل گچ هستند:
اگر چند دقيقه مدارا كنيد آنچنان سخت مي شوند كه هيچ شكلي نميگيرند.
*خانمها مثل كنتو ر برق هستند:
هر از چند سالي يكبار سن آنها صفر مي شود.
*خانم مثل فلزياب هستند:
هرگاه از نزديكي طلافروشي رد ميشوند عكسالعمل نشان ميدهند.
*خانمها خيلي زرنگ هستند:
آنقدر جنگيدند تا جايزه صلح را گرفتند.
الکی فحشم ندين بعضياشون واقعيت محض هستن!!!
...
به کسی عشق بورز که
لايق عشق باشد نه تشنه عشق
زيرا تشنه عشق روزی سير اب می شود!!
يادداشت جديد
سلام:
خوب آپ کنم که چي؟! که تو بيای بخونی و يه کامنت” خيلی قشنگ بود به وبلاگ منم سر بزن “يا يه چزی تو این مايه ها واسم بذاری و من دلم خوش کنم به اينکه تو حداقل دو روز يه بار يه من سر می زنی...
تو آپ کنی که چی بشه؟! که من بيام اونجا و يه چرت مثه همه چرتام بنويسم و تو دلت خوش کنی که ....
ببين چقدر بيچاره اييم که دلخوشيامون تا کجا پايين اومده...نمی گم ارزش نداره به اون مولايی که قبولش داري از يه رفيقی که هميشه جلو چشمم بيشتر واسم ارزش داری .همه بچه هايی که توی لينکستانم گذاشتم از هاکان تا مهندس! ولی که چی که يه صفحه بهمون دادن و سرمونو به هيچ گرم کردن ...
ولی راستشو بخوای بعضی وقتا دلم واسه خودم بدجوری می سوزه همين
اصلا که چی دارم اينا ور به تو می گم ...ها؟!!!!
یه یادداشت 20 ساله!!
تلخ ِ...تلخ! به قهوه ام! نه چایی ام! نه ..
فقط تلخ آدم 75 دقیقه قبل از تحویل سال نولعنتی،دلش مثه یه تیکه سرب سنگین باشه،این تلخ .تلخ وقتی می بینی خواهرت و مامانت با شوق سفره هفت سین می چینن، همون سفره هفت سینی که 20 ساله من شاهدش بودم،یه زمانی ام جزء اش!!
تلخ که همه توی خونه این ور و اون ور می زنن،ولی تو با یه بغض کوفتی که نه می شکنه و نه می شه فراموشش کرد داری مثه خر توی دلت عر می زنی! دلت می خواد بلند بلند گریه کنی، ولی تو غلط کردی با دلت!
اگه نخوام سال یه رقم زیاد تر بشه باید چی کار کنم؟! باید چی کار کنم اگه نخوام اشکامو،اونم، توی حمام (روی لباس کثیفا) نه روی شونه ی مامانم خالی کنی چی کار باید بکنم؟! ...باید چی کار کنم اگه نخوام بهم بگن مزخرف!! باید چی کار کنم اگه نخوام باز بهم بگن: زکی بازم گاف دادی!یکی پیدا بشه بگه من چه غلطی کنم که غلط نباشه !!! من چی کار کنم که کارم درست باشه ...هیچی درست نیست نیست نیست از همه چی دلم بهم می خوره....خاک تو سر خودم و دلم!!
هیچی مهم نیست مگه قاعده،قانون و یه خکم لعنتی که بی دلیل و بی بدیل! صادر می شه،هیچی مهم نیشت مگه اینکه عکسش ثابت بشه!!! از این کلمه هیچ حالم بهم می خوره،حالم از بی عدالتی،پیش داوری و حکم هایی که برمبنای همین پیش داوری ها صادر می شه بهم می خوره. حالم بهم می خوره وقتی یه نفر جلوم جا نماز آب می کشه و من هیچ کاری نمی تونم بکنم! می بینی آخرو اول هرچی می رسم به هیچی!! .اصلا فکر کنم ناف منو با هیچ بریدن زندگیمم بر مبنای هیچ با قاعده هیچ، که به هیچ می رسه!!
مهم نیست...بازم مهم نیست چون عکسش ثابت نشده...نبودنم...بودنم...دلم... مهم همونی که بقیه می گن،مهم نیست تو چی میگی!بدبختی اینجاست که نمی تونی اعتراض کنی توی این دادگاه هیچ اعتراضی وارد نیست .
دلم واسه مامانم می سوزه،دلش بزرگه قد اقیانوس آرام همون قدرم آرام!!
می خوام بگم:دستانش را که پناهم،نگاهش که امیدم و لبخندش را که همه انگیزه من برای زندگیست را می ستایم!!
اولين يادداشت سال ۸۵
آخرين يادداشت های سال ۸۴
سلام اينم آخرين يادداشت های امسال .اميدوارم سالی پر از آرامش داشته باشين!!
گاهی باید آرام ماند ، آرام نگریست و آرام گریست.آرام اطاعت کرد و آرام انجام داد.آری. گاهی باید آرام بود. آن هم فقط گاهی! این گاهی برای تو شده تمام عمرت. تمام عمرعادت کرده ایی به سکوت و صبر و زخم و خشم .کی قرار است سفره افطار این روزه سکوت را بگستری؟!!
در افسانه پرو آمده اگر زنی در معدن کار کند مردی می میرد. مکزیکی ها هم عقیده دارند اگر زنی وارد معدن شود معدن از سنگ ها و فلزات خالی می شود.... اما با این همه، همه ساله دختران زیادی در رشته مهندسی معدن در سرتا سر جهان فارغ التحصیل می شوند تا ثابت کنند که آنها هم همانند مرد ها می توانند در معادن کار کنند.
ما در دنیای امروز زندگی می کنیم .. اما هیچ تمایلی برای امروزی زندگی کردن نداریم این را به راحتی می توان از نگرانی مسئولین از زیاد شدن درصد شرکت و قبولی دختران در دانشگاه .... نگرانی نمایندگان مجلس از پیوستن به کنوانسیون منع تبعیض ... یا نسبت 92درصدی مدیریت مردان به نسب 8 درصدی زنان،میتوان فهمید.
همیشه این صورت مسئله – دختران- است که پاک می شود:محدودکردن دختران دربرخی رشته های دانشگاهی ...!همه نگران این درصد زیاد حضور دختران در دانشگاه هستند که باعث افزایش رشد طلاق! در جامعه می شود ! و نمی توان به دنبال هیچ جوابی برای این محدودیت ها و نگرانی ها و مخالفت ها گشت اگر به دنبال جواب باشی همیشه لیستی از آمار طلاق ... نافرمانی دختران ... فرار دختران و هزاران لیست دیگر بر سرت سرازیر می شود تا دلیلی باشد برای نگرانی ها .. مخالفت ها و محدودیت ها...
متاسفانه هنوز هم برخی از دختران جامعه ما در گیر پیش پا افتاده ترین سنت ها و عرف های نه چندان درست جامعه هسنتد ... هنوز هم برای برخی از مردم کار کردن دختران در بعضی مشاغل... حضور در برخی اماکن برایشان غیر قابل قبول و دور از عقل! می باشد و معمولا اگر دختری از حقوق مربوط به خودش صحبت کند ... همیشه سرهایی است که تکان می خورند، به لب ها لبخندی می نشیند و جمله ایی تکراری ، که بر سر دختران خراب می شود:: زیادی درس خواندی! ... و مادران نگران و پدران دلسوز عاقلانه ترین کار ممکن را انجام می دهند و دختران زیادی درس خوانده خود را شوهر می دهند ... این گونه بار سنگینی را از شانه های خود برداشته اند.
تا به حال به ساختار قانون و جامعه دقت کرده اید ... قانون ما میراث سه حلقه :دین ما، اسلام، عرف ایرانی ما و برخی مقتضیات جهان مدرن!
در حقیقت حقوق زنان ما از این سه مولفه تشکیل می شود ... واقعا چه طور می توان سنت را در کنار دنیای مدرن جای داد،آیا سنت گراها می توانند به دنیای امروز باج دهند یا فقیهی که رادیو، تلویزیون و صد البته ماهواره و اینترنت را قبول ندارد می تواند در دنیای مدرن و برای نسل جدید نظر دهد.
و یا می توان دنیای مدرن را در کنار سنت ها نگاه داشت؟! دنیا مدرن و با هزاران پیشرفت ، در کنار سنت ها و تعصب های جامعه ما، آش شله قلمکاری می شود که جزء زیان و ضرر برای خود ما چیز دیگری به دنبال ندارد. البته راهکارهای زیادی از افراد ! زیادی پیشنهاد شده که تمامی با نظریاتشان! از جامعه طرد شده اند. و به راستی راهکاری هست برای تعدیل حقوق زنان؟ نمی گویم تمامی حقوق ما قانونمند نیست اما مگر خود مردان هزاران بار اعتراف نکرده ند که از دنیای زنان هیچ نمی دانند.پس چرا پافشاری عجیبی دارند در حفظ همین حقوقی که خود مردان برای جامعه زنان وضع کرده اند ؟
اما با تمام تلاش ها می توان گفت گام زیادی برداشته نشده است ، 8درصدی بودن مدیریت زنان در مقابل مردان می فهماند که تلاشی مضحکانه ایی برای شکستن سد کنکور داشته ایم... مهم شغلی است که زنان به خاطر آن پا به دانشگاه می گذارند اما در پس این دانشگاه در صفوف استخدام هنوز هم جنسیت بر کارایی فرد ارجحیت دارد
به نظر می رسد تبعیضی که بر زن روا می رود به نفع! زن است ... یعنی بدون در نظر گرفتن فطرت، ذات و استعداد زنان فقط به دلیل زن بودن، محکوم به مورد تبعیض واقع شدن و رد صلاحیت شدن می شوند . و این طور که پیداست .... راه درازی در پیش است.
قربان همه شما مهربانو
فراموش شده ايم!!
روز وصل دوستداران ياد باد ياد باد آن روزگاران ياد باد
هفت روزه هفته من!!
شنبه: حس...ناحسی
يکشنبه:پر از ...خلاء
دوشنبه:خالی از...عشق
سه شنبه: درگيرودار بودنيم
چهارشنبه:قراره سکوت رو بشکنيم
پنجشنبه:سکوت رو که نشکستيم هيچ...خودمونم پودر کردن رفت
جمعه:تعطيله!!!
در ضمن ...در نظر سنجی همت کنيد...خواهران،برادران:هم اکنون نيازمند کمکهای کليکی !!! شما هستيم!
بی عنوانی!!!
ترک خورد... ولی نشکست زمانی که خيلی دورتر ها کسی به ريش غصه هايم نيشخند زد...ترک خورد اما می دانم که نشکست ...خدايا ديگر از لبخند معصومانه يک کودک هم هراس دارم...!!!
من عيد رو دوس ندارم
قرار عيد بياد اصلا حوصله شو ندارم.مامانم داره داد می زنه برم کمک کنم ولی من دارم ولگردی(وبگردی)می کنم اصلا نمی خوام سال نو بشه که چی تا می خواد سال يه رقم زياد بشه همه به خودشون می افتن که هم جا رو تميز کنن...ولی من دوس ندارم. نم خوام سال جديد بشه آخه چيز جالبی نداره .هر سال داره تکرار می شه آخرش چی ؟يه روز می رسه که تو ديگه سال جديد رو نمی بينی .من اينو نمی خوام نمی خوام به خودم بقبولونم که هميشه سال جديد هست .خوب می دونم(اگه۵ دقيقه ديگه نرم مامانم با سيستمم پرتم می کنه بيرون) در هر صورت اگه خيلی چرت نوشتم به بزرگی خودتون...نبخشيدينم نبخشيدين بالاخره که می گذره!!!
روز جهانی زن ...
نامه ایی به نیمی از بشریت:
امروز هم مثل هزاران روز دیگر برایت نامه می نویسم .برای تو که هزاران روز است از من فاصله داری. می دانم که می دانی،نامۀ امروزم با نامه هزاران روز پیش، فرق دارد.می دانی که می دانم، مثل هزاران روز پیش، نامه ام را نخوانده کناری می گذاری تا به نامه های مهم ترت برسی!! اما این بار حرفم چیز دیگریست. این بار قرار است از سال هایی بنویسم که قرار نبود اینگونه بگذرد، قرار نبود سخت گریسته باشم . قرار نبود سکوت کنم به تمام کاستی هایی که قرار نبود برایم باشد. قرار نبود دلنگرانی هایی را ببینم که بی دلیل و باهزاردلیل!برایم به وجود آمده بود! قرار نبود بر سرت فریاد بزنم زمانی که، قرار نبود تو حقم را خیلی قانونمند پایمال کنی!! و قرار نبود تو بخندی بر زخم دل من هنگامی که می دانستم سخت متاثر هستی. قرار نبود آزادی را تعریف کنیم به این کج رفتاری ها، به زینت های نادرست زمانه و قرار نبود آزادی من خلاصه شود در نگاه پر از نیش زن همسایه!! قرار نبود تمام قرارها فقط در دفترچه قرمز رنگی ثبت شود و امضای من و تو زینت بخش قول و قرارهایمان باشد و باشد برای صندوقچه قدیمی من که فقط خاطره ها را آنجا نگه می دارم.
گذشته از سکوتم و تباهی که ارثیه تلخ این سکوت بود.می خواهم از زندگی جدیدم برایت بگویم .زندگی که تغییر داده ام با تمام تلاش هایم در کنار نیشترها و سختی ها و محدودیت ها و مبارزه ام با تمام خوشنت ها و تحمل تمامی ناکامی ها.حالا می توانی مرا در تمام روزنامه ها در تمام شبکه ها پیدا کنی. منی که زمانی جزء ستون آشپزی و حوادث جای دیگری نداشتم، حالا می توانی در هر ستونی نامی از من ببینی . ورق بزن! تمام زندگی مرا درا ین ورزنامه ها ورق بزن می توانی لحظه لحظه زندگیم را در میان همین برگه ها ! ببینی که چطور قیام کردم به نادرستی و ناحقی ها وچطور ذره ذره حقوقم را ازاین اندیشه های قرون وسطایی گرفتم. حالا می توانی مرا ببینی اگر نمره چشمت باز هم زیادتر نشده است!!اگر هنوز هم حرف های هزاران روز پیشت را به خاطرداری. می توانی مرا ببینی که چطور بالا آمدم آنقدر آرام و آهسته که خودت هم باور نکردی. و تو شدی اولین سد من. زمان های دور خیلی خیلی دور آن زمان که هنوز باورت نمی شد من بخواهم باشم. دور از سایه تو.من های زیادی خواستند و من های زیادی توانستند. اما تعدادمان آنقدر کم بود که کمتر کسی جدی مان گرفت،کم بودیم کسانی که بر خلاف جریان شنا کردیم،کم بودیم کسانی که قیام کردیم به حقی که ناحق شده بود . کم بودیم ولی نه آنقدر کم که نتوانیم راهی را بسازیم، برای دخترانمان.
با این حال وقتی به عقب نگاه می کنم و در نگاهی عمیق تر به راه پیشرویم می نگرم مسیری بس طولانی تر از آنچه تا به حال پیموده ام می بینم و...نه ناامید نمی شوم که اگر نا امیدی بود اینک من اینجا برای تو نامه نمی نوشتم، بلکه در هزار پستوی خانه خود زندگی را رج می زدم.
مهربانوی تو
!!!!
نمی بخشمت اگه..جای پات بی جای پام روی جايی حک بشه!...کجاها رفته بودی ها؟!!
تعطيلات اجباری!!
دلتنگی هايم!!!
(مثه اينکه کسی از متن زيری زياد خوشش نيومده!!!!)
از غربت تنهایی
پناه می برم به خدا
زهی خیال باطل!
او زمن تنها تر است!!!
شعر از:خودم!!
اینم یه شعر قشنگ از دختردایی عزیزم که خدا می دونه هیچی رو توی دنیا از اون بیشتر دوس ندارم:
خاطرم خالی نیست خاطرم پر شده از خاطره ها
ای که در خاطر من می مانی
قلب من سنگ،چرا می خوانی؟
سنگ را یاری دلبستن نیست و مرا دلبندی است
و مرا دلبندی است که به یک خنده خام صد دلش می بازد
ای که در خاطر من می مانی! قلب من سنگ همی می خوانی !
روزگاری که به سر می آری
جمله هایی که به لب می آری گریه هایی که به شب می باری
دین عاشق کشی و چشم گنه باره تست
ای که در عشق مرا سست قدم می دانی
تا کجا طائر خودکامی خود می رانی؟
عرصه تنگ است کنون
شعرهایت همه در هجرت یک قافیه لنگ است کنون
خاطرت هست هنوز که در اندیشه یک قافیه بودی دیروز
قافیه من بودم
و نمی دانستی قافیه باختنی است.
به سفر می رفتی
رفتنی خون به جگر به چشم تر می رفتی
یا به راه آوردی بی حبیبت به دل تنگ سفر می کردی
وقت برگشتنت آه...
جای سوغات، رقیبی ز فرنگ آوردی
این همه خاطر تار ز سفر ها و زسوغاتی یار
در دلم می ماند و تو می پنداری ساحت سینه من محرم اسرار تو نیست؟
خاطرم خالی نیست خاطرم هست هنوز
ای که در خاطر من می مانی
سینه از جور تو تنگ است ولی
منکر مهر تو هرگز نشدم که به شیرین سخنی استادی
بعد چندی که به من مهر و محبت دادی! از نفس افتادی
ای که در خاطر من می مانی،قلب من سنگ همی می خوانی
تا فلک طائر خود کامی خود می رانی، ساحت سینه من محرم اسرار نمی پنداری
حرف دلبستگی و دل شکنی در بین است
تو کدامین سخنم ساختگی می دانی
تو به یک خنده خام صد دلت می بازی
از دل عاشق من سنگ جنین می سازی
به قد و زلف ِ خم و چشم و برت می نازی
اسب خودکامگی و دل شکنی می رانی
این همه خاطر تار ز سفرها و ز سوغاتی یار در دلم می ماند
و هنوز خاطرم خالی نیست خاطرم هست هنوز و تو در
خاطر من می مانی در پس خاطره هایی همه تلخ
تو فقط می مانی و تو شیرینی این تلخیها خواهی بود./
شعر از:م.گلستانی
مردان افتخار و شهرت می خرند، واین زنان هستند که بهایش را می پردازند
[همش بشور بپز بده بخورن... آه این چه جورشه دیگه...خاک بر سر بی عرضت کنن،حداقل یه چیزی به نامت می شد آدم دلش خوش بود...]
[اینم شد زندگی،بابا رحمم خوب چیزیه... مروتم خوب چیزیه... صبح تا شب جون بکن... تازه می گن مگه چی کار می کنی؟ ... فکر کردن خونه کار نداره...]
[دیگه نمی کشم .. مگه چقدر جون دارم .. از صبح باید برم با بچه های مردم سرو کله بزنم ظهرم که می یام خونه غرغرای بچه های خودم ..تازه وقتی می رسم خونه به جای اینکه یه لیوان آب بدن گلومو تازه کنم .. نق نق گشنمه گشنمه شون در می یاد..]
اینها دیالوگ های فیلمفارسی نیست ... حرف حقی است که بد جوری تلخ است بدجوری دل آدم را می سوزاند، اما فقط برای چند دقیقه یا اگر خیلی متاثر شده باشی یک ساعت! بعد خیلی راحت بر میگردی سر کارت... حتی خود تو!.. تویی که همین دردها را داری... بر می گردی سر همان کارهایی که ازشان فراری ...درست مثل یک ماشین خودکار بر می گردی به آشپزخانه ... تنها جایی که تو رئیسی!
خیلی از زنان از دست تنهایی و نبود حس همکاری در خانه هایشان گله می کنند [اگه بفرستمش توی آشپزخانه یه لیوان بیاره نمی دونه کابینت لیوانا کدومه!...] البته این شامل تمام مردان نمی شود برخی از مردان حضور پر رنگی در آشپزخانه خانه خود دارند و کمی از مسئولیت کار خانه را از روی شانه های همسرشان بر می دارند...اما اینان مردان کمیابی هستند که شاید در هر شهر به تعداد انگشتهای یک دست هم نرسند.اینکه مردان سرپرست خانه و خانواده هستند دلیلی بر این نیست که از زنان بیشتر کار می کنند... خیلی از زنان نه تنها تمام مسئولیت خانه را بر عهده دارند بلکه خارج از خانه هم شاغل هستند...
اینها حرف هایی است که به وفور خوانده اید. همه جا از حقوق زنان حرف می زنند،همه می خواهند حقوق زنان را احیا کنند اما حرف زدن تا کی ... وقتی خود زنان از تغییرات می ترسند...وقتی خود زنان از تحول فراری هستند... وقتی نیمی از زنان به سرنوشت اعتقاد عجیبی دارند به طوری که تمام زندگیشان را تحت تاثیر قرار می دهد، با وجود اینان ،چگونه می شود دست به تحول زد. این واقعیتی است غیر قابل انکار!
معمولا این مسئولین هستند که به باد انتقاد جامعه زنان گرفته می شود اما واقعا تمامی مشکلات ما از بی توجهی مسئولین و یا قوانینی که خیلی سال پیش! تصویب شده، سرچشمه می گیرد؟ آیا زنان ما از همه لحاظ آماده پذیرش حقوق خود هستند؟آیا اگر تمام خواسته های زنان براورده شود دیگر مشکلی بر سر راه نیست؟... این در حالی است که برخی از زنان ما از حقوقی عادی خود بی اطلاع هستند. مهم نیست سخنگوی زنان از تمام قوانین زنان آگاه است و یا تعدادی از زنان در انجمن ها عضو می شوند...زیرا بیشتر این انجمن ها در شهر های بزرگ و توسعه یافته کشور پیدا می شوند آیا زنان شهر های کوچک تر همانند دیگران از قوانین مطلع هستند . آیا زنان شهر ما هم همانند زنان شهر های بزرگ کشور از تمامی حقوق مطلع هستند . پس بهتر نیست از اصل موضوع،یعنی آموزش حقوق و آگاه کردن کل جامعه زنان شروع کنیم؟ بهتر نیست تمامی زنان را از حقوقی که در خانه،محل کار،خیابان و یا هر جای دیگری که حاضر می شوند مطلع کنیم؟!بهتر نیست از متهم کردن جامعه مردان- که کم مقصر نیستند- دست برداریم و برای گرفتن حقوقمان از خودمان شروع کنیم ...کم نیستند مردانی که از آگاهی همسران خود هراس دارند، کم نیستند مردانی که از بی اطلاعی همسرانشان سود می برند و کم نیستد زنانی که خود در کلاه گذاشتن بر سر خود به همسران دلسوزشان! کمک می کنند. کم نیستند زنانی که باور کرده اند که جایی بجزء آشپزخانه در خانه ندارند و کاری مگر رسید گی و ترو خشک کردن اعضای خانواده ندارند.کم نیستند زنانی که خواهی نخواهی به خاطر نادانی اطرافیانشان- که بیشتر همجنسان خود هستند- قربانی سنت ها و یا طرد شده اند. آیا با وجود تمام اینها،با وجود بی سوادی زنان درحقوق خود،با وجود سواستفاده هایی که از زنان می شود،با تمام اینها، باز هم تصویب و گرفتن رای موافق مجلس ودولت در درجه اول قرار دارد یا سازماندهی و اطلاعات رسانی زنان؟!
مشق امشب!!!
باور نکن؛
کسی را که دوستت دارم هايت را
باور ندارد!
دوستت دارم؟!!!
دوستت دارم!
دوستت دارم!
آنقدر دوستت دارم
که اصلا فراموش می کنم ...
چرا دوستت دارم؟؟!!!!!
می خواهم کمی جلوتر پیاده شوم!
...چند بار اجازه داشتی با دوستانت شام را بیرون بخوری؟ ؟چند بار با برادر غیرتیت سر کوچک ترین مسائل دعوا کرده ایی؟چند بار خودت تصمیم گرفته ایی؟ چند بار بدون تشویش و اضطراب در خیابان های شهر فقط برای خودت قدم زده ایی ؟ اصلا ببینم...چند بار خودت بوده ایی؟
"هنوز مانده...صبر داشته باش. هنوز مانده تا اجازه ایی داشته باشی برای اثبات خودت ... کمی صبر داشته باش... هنوز مانده تا باورت کنند.... هنوز مانده ،تا بتوانی خودت به حضور خودت ایمان پیدا کنی.. چه برسد به دیگران! هنوز باید بیایی ، هنوز باید بدوی، هنوز مانده تا پیاده ات کنند و بگویند یا علی بقیه راه را خودت برو...بقیه مسیر را بدون محدودیت،بدون چشمان نگران که همیشه تو را روی صفر نگه می دارند تا خود، در آرامش باشند ، راهت را دامه بدهی ...آری ... هنوز باید صبر داشته باشی!" برای چه ... نمی دانم؟!!!
یک بار از صبر نوشتم برای زنانی که زندگی نکردند اما زندگی بخشیدند زنان سالهای پیش. مادر بزرگ من و تو ! ولی امروز از صبر تو می نویسم! که بی دلیل است.
صبر کردن تا کی؟ چرا عادت کرده ایم به همه چیز حمله کنیم ،اما دست خالی برگردیم!چرا زوم کرده ایم روی دانشگاهها و درصد های مزخرفی که هیچ برای من وتو ندارد. تا کی می خواهی احساس این که سوار بر تصمیم شخص دیگری هستی را، تحمل کنی؟ کی قرار است پیاده شوی و خودت راهت را پیدا کنی؟ آنوقت به همه بگویی ...بله این منم معضل ذهن شماها ! چرا نمی جنبی... چرا نمی جنبیم؟ در انتظار چه این پا و آن پا می کنیم... به امید که هستیم؟ تا کی قرار است نقش طبقه حساس و نازک ضمیر را بازی کنیم؟ چرا به صورتمان ماسک حماقت زده ایم؟! نگاهمان به سوی کیست؟!اصلا اینجا کجاست؟!!
می دانی؟ وقتی فقط حرف باشد، هزاران صدا است. که اصلا ماندگار نیستند! هزاران فریاد است که به هیج جا نمی رسد. ولی وقتی پای عمل می آید من و تو جا می زنیم! آنوقت است که علی می ماند وحوضش. حالا این علی بیچاره کیست و حوضش کجاست، بماند.
ما هنوز نمی دانیم صورت حساب این سالها را که به هیچ گذراندیم کجا باید تسویه کنیم؟ شکایت محدودیت ها را به کجا ببریم؟ به که بگوییم اگر می جنگیم برای این است که به جنگ دعوت شده ایم... برای این است که هر زمان که یکی از حقوق پای مال شده مان را خواستیم به یادمان آوردند که هنوز مهم تر از شما هستند... نمی دانیم پس کی ما هم مهم می شویم!.... نه! به اینها فکر نکن به فردایی فکر کن که قرار است مال من و تو باشد،نه با این ترکیب! بهتر است ترکیبش را بهم بریزیم و ... طرحی نو در اندازیم!
تا کور شود...
http://weblog.zendehrood.com/ashnaee
اينم منم...خود خودم توی زنده رود جو گرفتمون و يه وبلاگ با پيام های کوتاه کوتاه(به جزء يکيش) در ضمن مثل اينکه بعضی ها ميل ديدن مارا ندارند. اين گونه بادهای شرقی به گوش ما رسانده اند.آيا همين طور است(خفه شدم!)
امروز تازه از يه سفر ۲ روزه اومدم الکی انتظار نداشته باشيد ۲ صفحه واستون آپ کنم.در کل اينکه آپ نمی کنم تا کور شود هر آنکه نتوانيد ديد!(بلا نسبت شما!!!)
دزدی در شبی تاريک!!
http://ahad.bizhat.com/persian/flash/links/money.htm اينو از وبلاگ يکی از مهندسای مملکت که يکی از دوستاش واسش فرستاده بود دزديدم!!!!


صبر زن=خشم مرد
صبر داشته باش!
خودمی و خودت ... چند بارصبوری را، به چشمان اشک بار دخترت که زیر تازیانه خشم برادر و پدر متعصب به باد فحش و کتک گرفته شده ،به خواهرت که برای هزارمین بار زیر کمربند جهالت شوهرش تحقیر شده ...به زن همسایه که از خانه اش بیرون نمی آید تا کبودی ظلم زیر چشمش را تو نبینی... به خودت. به خودی که هیچ وقت ندانستی زندگی چیست...چند بار گفته ایی... صبر داشته باش؟ چند بار گفته ایی صبور باش.. درست می شود.خود تو می دانی قدمت این صبوری چند سال است.. ببخشید ...چند قرن است .. یا نه اصلا از کی شروع شد. صبر زن و خشم مرد.هر وقت از خشم مردها گفتند، گفتی،مرد است... از اول همین بوده... تو هم همین بودی؟ تویی که خودت را به بند کشیدی تا مردت! در آرامش بیاساید.نه! من یک طرفه به قاضی نرفته ام.. من هم دیده ام چشمان کبود دوستم را... هق هق مادران را... آه های دل خواهرانی را که قربانی خشم وتعصب مردان شده اند... به من نگو اشتباه می کنم نگو یک طرفه به قاضی می روم(اگر قاضی باشد)... نگو نمی شود عوضش کرد، مرد، مرد است. اگر مرد داد نزند، اگر مرد کتک نزند، اگر مرد تحقیرت نکند که مرد نیست.. !
نپرس چرا فرار کرد! نپرس چرا قرص خورد! نپرس چرا از خانه گریزان است! نپرس ،که به هیچ نمی رسی مگر خودت. تویی که روح سرکشش را در قفسی فولادی کردی و گفتی :صبر داشته باش! یکی پیدا شود این صبر را برای من معنی کند؟ صبر برای چند روز...چند سال...چند قرن... این چه صبری است که رکورد همه چیز را شکسته و در کتاب رکورد ها ثبت نشده؟! چرا؟!
"چرا" هم برایت غریبه است!تو به "چشم" انس داری! تو نگاهت را به زمین و گوش هایت را به مردت فروخته ایی؟! تو عادت کرده ایی به سکوت. سکوتی که از هر زهری تلخ تراست ... سکوتی که من نمی شناسمش،سکوتی که دیگر گم شده میان فریاد های حق خواهی ... وتو هنوز سکوت کرده ایی !سکوتی تلخ... سکوتی سبز!
گفتم . تمام این ها را گفتم تا بدانی اگر امروز حقت پایمال می شود، اگر روحت به اسارت می رود، نه تقصیر جامعه است. نه تقصیر مردان. متهم ردیف اول خودتی! خود تو که با ناراحتی، راحت ساخته یی!نمی گویم عیب از توست. خصلت بارز مردان فرصت طلبی است ،حالا می خواهد از هر قشر و سمت وطبقه ایی باشند...! اما تو خودت را کرده ایی نوکر بی چون و چرا خانه و زندگی ! تویی که همیشه نگران خشم شوهرت بر گستاخی دخترت هستی! تویی که نگران تعصب پسرت و رگ غیرت ورم کرده اش!هستی. تویی که حواست همه جا هست جز خودت! تویی که نمی دانی سالهای عمرت کجا رفتند.آری مادر بزرگ دوست داشتنی ِ من ! تویی که هنوز بعد از گذشت هشتاد سال از زندگیت هنوز به صبر ایمان داری! با توام صدایم را می شنوی؟!
...
سياه وسفيد
سياه و سفيد
چقدر سرد وبی روحند
نفس هايم
کاش نفسهام رنگی می شد
رنگ مداد رنگی های تو
يکی صورتی
يکی آبی
يکی هم سياه وسفيد
يک مصاحبه طنز
http://ansarnews.com/?usr=news/detail&nid=626 حتما بخونين و لذت ببرين! به من که حسابی خوش گذشت. يه مدت بود اين جوری نخنديده بودم!!
سکوت را فرياد زدم ..چه فايده گفتن!!!
سلام:
اصلا قصد آپ کردنو نداشتم.فقط می خواستم ببينم چند تا آدم با معرفت پيدا شدن ..ديدم يکی اونم آلبالو گيلاس نازنين با مطالب هميشه خوبش(البته به جزء خاله ريزه و ندای جونم که هميشه با معرفت بودن!!!!)
ولی راستشو بخواين دلم گرفته...از هر چی مرد حالم بهم می خوره.هه..نه اشتباه نکن..نه از اون دختر دبيرستانيای عاشقم که بهم خيانت شده باشه نه عقده عاشقی دارم ...فقط دلم می گيره وقتی مردايی می بينم که قدر زنشونو نمی دونن.نمی دونن چه فرشته ايی تو خونشون می چرخه و اين طور بالاشونو به آتيش می کشن. البته همه مردارو نمی گم.هستن مردايی که با فرشته هاشون مهربونی می کنن. اما متاسفانه تعداد اونوريا به اينوريا می چربه!!! چه می شه کرد...مثه هميشه اگه مامان بزرگ خدابيامرز بود می گفت به بنده خدا می گفت صبور باش دختر صبور!!! من نمی دونم قدمت اين صبر زن يا قدمت خشم مرد چقدر! نمی دونم چرا واقعيتا اين قدر دير باور شده که بعضی مردا قبول اين مسئله واسشون سخته که زنشون شاغله...
مشکلا زياده دل منم پر از درد و کينه...نه بازم اشتباه نکن از مردا کينه ايی ندارم از قوانين زنان از صبر زن کينه دارم .همين صبوريه بيش از حد باعث بدبختی خيلی از بچه ها شده... نمی دونم شايد اشتباه می کنم اما دلم می خواد بترکه وقتی می بينم يه مرد چقدر راحت با قوانين زنشو مثه موم توی دستش می گيره و خوردش می کنه...من می بينم ..هر روز می بينم .که زن ميشکنه و سکوت می کنه...صبوری می کنه!!!
بچه ها کجان؟
بعد از ۱۰ روز اومدم گفتم الان صندقم پر! ۵۰ -۶۰ تا آف!! با يه عالمه حرف که بچه ها توی وبلاگشون گذاشتن...ولی ضدحالی خوردم که دومی نداشت. بازم بينام اما اميدوار خودمون که حسابی حالمو جا آورد. در هر صورت نتيجه اخلاقی اين چرت پرتای من ميشه اينکه بدون ما هم دنيا می چرخه... کسی از يه دلشکسته ياد نمی کنه...نمی گه بابا تو کيلو چند؟!!!!
بدون شرح!!
نامه ايی به تو!!
سلام:
.... مثل همیشه اول نامه ام مانده ام،نمی دانم چطور شروع کنم و چی برایت بنویسم...فقط می دانم باید نامه ایی بنویسم برای تو... تویی که می دانی با هیچ چیزی تاختت نمی زنم. حتی خودم هم کم به دیدنت می آیم،شاید گذاشتمت برای روزمبادا...همان روزی که قراراست دوستی ها بمیرد...دختر خاله که می گوید حرف مفت است...حالا بگذریم.چند شبی است که بی خوابم کرده ایی.نمی دانم تو با آن لطافتت میان خواب های آشفته من چه می کنی؟ خواب می دیدم که در کلبه ایی دور میان شعله های خشم هیولایی ضجه می زنی و من از پشت پنجره ناباورانه فقط نگاه می کنم.بعد که از خواب می پرم خودم را لعنت می کنم که چرا به کمکت نیامدم،و با دلهرۀ خواب دیگری و اینکه این بار به کمکت می آیم سرم را روی بالش می گذارم...ولی شب و خواب!آری همان خواب کذایی که من از پشت پنجره فقط نگاهت می کنم. دیگر نمی نویسم! از خوابم بدم می آید، از خودم بیشتر.
کاش هنوز لی لی بازی هایمان بود،آن وقت باز من و تو با هم بازی می کردیم،دور از چشم پیرمرد غرغرو که همش به جان ما نق می زد که بلند می خندید،همانی که خنده را بر من ِ دختر حرام می دانست...همانی که تا مرا توی کوچه،زیر باران می دید که می خندم و می دوم و شعرهای ساخت دست خودمان!! را زمزمه می کنم.لب پایینی اش را گاز می گرفت و جمله مورد علاقه تو را می گفت...یادت هست چه می گفت؟!..می گفت،خدا به خیر کند،آخر الزمان را! ...همین طور کتابی و شمرده شمرده...ها...داشتم از لی لی می گفتم...همان لی لی بازی! یادت هست همیشه می باختی...خیال می کردی که من لی لی بازی را چقدر دوست دارم و برای اینکه منتظرم نذاری زود می باختی و نمی دانستی من با دل شکسته و با خیال اینکه تو لی لی را دوست نداری زود می باختم.حیف که دیر فهمیدم تو لی لی را به خاطر من می باختی،شاید بیشتر لی لی بازی می کرد و تو بیشترشاد بودی.
خوب دیگر خسته ات نمی کنم! یادت نرود حتما تو هم برایم بنویس. از خاطرات کودکیت از کسی که حاضر نیستی با هیچ چیزی تاخت بزنی...زود زود بنویس.
قربانت:سیما
ادامه ...
دوستی را قاب کن وبه دیوار اتاقت آویزونش کن، بعد هر وقت احساس کردی،توی دنیا هیچ دوستی نداری...یواشکی یه چشمک به قاب رو دیوار بزن!!!!
********
چشمانم نمناک
دستانم لرزان
و پاهایم رو به فرار
تو که نمی فهمی...
چه فایده گفتن؟!!
شعر از : خودم!
************************
بسه دیگه...
بسه ، بسه ديگه قطع کن ! که صدات داره مي لرزه
نگو از گذشته هامون ، که به گريه ش نمي ارزه
منو از دوري نترسون، نگو طاقت نمياري
نميخوام ببارم اما، نميذاري نميذاري
حيفِ اشکِ تو که پاي اين پياده رو هدر شه
نذار اين تماس آخر، از حضورِ گريه تر شه
چراغِ رابطه کوره ! بگذر از هراسِ آخر
نذار تا با هم بميريم، من و اين تماسِ آخر
همه ي خاطره هامو از خودم گرفتي رفتي
عاشقت نبودم اما تا شدم ! گرفتي رفتي
اين تويي که ميگي برگرد ؟ نه ، نه ، باورم نمي شه !
نمي شه من و تو باشيم ، ديگه پيش هم، نمي شه !
نه عزيز! دست تو بد کرد ! هي نخواه، هي نگو برگرد
بذار تو خودم بميرم ، نگو از آرزو برگرد
چراغ رابطه کوره ! بگذر از هراسِ آخر
نذار تا با هم بميريم، من و اين تماسِ آخر
بسه نازنين، نگا کن ،آسمون رنگِ سحر شد
کارتا، تَه کشيد و گوشي، از هجومِ گريه تر شد
بذار اين تماسِ آخر، با همين گلايه سر شه
بذار تا بدون گريه ، اين شب ابري سحر شه
ديگه از گذشته بگذر، که اگه موندني بوديم
تو گذشته ها مي مونديم ، مي پوسيديم ولي بوديم
ديگه گريه بسه، قطع کن، تا ندوني که هنوزم
واسه ي ديدن سايه ت چش به آسمون مي دوزم
ديگه گريه بسه ، قطع کن ، نذار گوشي رو بذارم
نذار واسه ي هميشه دخل اين عشقو بيارم !
چراغ رابطه کوره ! بگذر از هراسِ آخر
نذار تا با هم بميريم، من و اين تماسِ آخر .
شعر از:محمد نویری
**********************************
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوز سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم
من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوز سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم
منو کشتی، منو کشتی، منو کشتی
کشته باشی خوش به حالم
من هنوزم که هنوزه یکی از کشته هاتم
من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم
من هنوز سبز سبزم ریشه دارم
یکی از پاپتی هاتم
*
امشب تمام عاشقان را دست به سر کن
یک امشبی با من بمان ، با من سحر کن .
بشکن سر من ، کاسه ها و کوزه ها را ،
کج کن کلاه ، دستی بزن ،مطرب خبر کن.
گل های شمعدانی همه شکل تو هستند
رنگین کمان را ، به سر زلف توبستند
شعر از: محمد صالح علا
من شادم..من غمگين...
سلام:
واستون يه عالمه حرف...جمله...شعر...همه چی آوردم...فقط نمی دونم مال کيه.فکر نکنين سرقت ادبی کردم آ خودم همين ائل گفتم هيش کدوم مال خودم نيست!!همه تونو دوست دارم مخصوصا خاله ريزه و ندای عزيزم...
۱:
من از چشمان خود آموختم رسم محبت را
که هرعضوی به دردآيد ه جايش ديده می گرد
۲:
من آن گلبرگ مغرورم
که می ميرم ز بی آبی
ولی با خفت و خواری
پی شبنم نمی گردم
۳:
اگر نمی توانی شاهراه باشی
کوره راهی باش.
اگر نمی توانی خورشيد باشی
ستاره باش.
کميت
نشانگر پيروزی و يا ناکامی تو نيست
بهترين هر آنچه که هستی باش.
۴:
درد تاريکيست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سيه دل سينه ها
سينه آلودن به چرک کينه ها
در نوازش نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران يافتن
۵:
وقتی که ديگر نبود ...به بودنش نيازمند شدم
وقتی که رفت... من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی ديگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد...
من آغاز شدم
و چه سخت است ...تنها متولد شدن...
تنها زندگی کردن...
وتنها مردن.
دکتر علی شريعتی
بقيه هم باشه واسه دفعه بعد....
در ضمن پيشاپيش تشکر می کنم از اينکه نظر می دين!!!!! 
تو وچای!!!
من چای داغ را
به تو ترجيح می دهم
زيرا چای داغ
فقط زبانم را سوزاند
اما تو...دلم را !
اينم واسه هر چی دل تنگ!
شده تا حالا پر از درد باشی؟... پر از زخم باشی؟... اونقدر توی تنهایی غرق شده باشی که هیچ غریق نجاتی نتوونه نجاتت بده؟... اونقدر از رفیقای فابریکت دور شده باشی که نتونی مثل قبل باهاشون بگی و بخندی؟... شده تا حالا بخوای گریه کنی ولی راه نداشته باشه؟... شده از خودت بدت بیاد؟... از زندگی؟...از دنیا؟... از هر چی مرد و مرد سالاریه؟ ...از هر چی زن و سکوتیه؟...اگه شده که می فهمی چی میگم... اگه نشده،خوش به حالت...برو خوش باش:
از دوران مرد سالاری بیشتر زنها گوش ایستاده اند، دروغ گفته اند، تحمل کرده اند،مارا کرده اند. چرا که راهی به جمع جدی مردها،نداشته اند...چرا هیچ وقت خونشان به جوش نیامده؟ چرا هستی پا نمی شود در حمام را باز نمی کند و تف تو روی لندهور نمی اندازد؟ زن ها از ترس مردان دروغ گفته اند و می گویند. مردها از ترس کی دروغ می گویند؟... با این حال مردها جوشیان شماره یک بوده اند و حق داشته اند که جوش بیاورند و وقتی کسی جوش بیاورد، سر می رود. و زن ها شوران شماره دو بوده اند که فقط بایستی شور بزنند.
گرفته شده از: کتاب جزیره سرگردانی
سیمین دانشور
بعضی از آدم ها مثل گل نایاب هستند،دیگران به جلویشان حسد می برند. خیال می کنند این گل نایاب تمام نیروی زمین را می گیرد. تمام درخشش آفتاب و تری هوا را می بلعند و جا را برای آنها تنگ کرده، برای آنها آفتاب واکسیژن باقی نمی گذارند. به او حسد می برند و دلشان می خواهد وجود نداشته باشد. یا عین ما باش یا اصلا نباش . شما تک و توکی گل نایاب دارید و بعد خرزهره دارید که به درد ترسانیدن پشه ها می خورند و علف های نجیب که برای بره ها خوبند.
گرفته شده از: کتاب سووشون
سیمین دانشور
کشنده تر از این چیست که آدم به کاری خلاف طبعش واداشته شود؟ کاری که آن، از یک سو می رودو تو از دیگر سوی. کاری که از آن گونه که برخلاف تو می رود. چنین لحظه های سر آمدنی نیستند. کش می آیند، درازا می یابند،سنگین می شوند، خمار و تنبل می شوند، زندگانی کند می شود،از خود وا می ماند و آدمی احساس می کند در برکه ایی راکد ماندگار شده است. برکه ایی که بی خیال جنبش در سر. خری در گل مانده. سایه دور نمی شود خورشید راه نمی سپرد. کر پیش نمی رود. هوش و حواس به راهی دیگر است. بی التفات به هر چه هست. آنها که دورت هستند ترا به خود جذب نمی کنند. زمین نفس نمی کشد،تو نفس نمی کشی،خفه می شوی!!
گرفته شده از : کتاب کلیدر
محمود دوات آبادی
من با خودمم قهرم!!
حالا که اين طوره من می رم نه از اينجا! از دل همه کسايی که فکر می کنن من نباشم بهتره ...خيلی بهتر! اونقدر از همه دورم که ديگه جايی واسه خودم نمی بينيم...
۵.۴.۳.۲.۱.....
اگر بخوام بشمارمشان
کم می شوند...
هميشه مادر بزرگ می گفت...
اما خيلی هستند
خيلی...
ضربان قلبم ...وقتی تو را می بينند
بهم بگو!!!!!!!!!!
به من بگو ...جدی جدی به من بگو واسه چی اينجا موندم...که چی بشه؟که آخرش ختم بشه به کجا؟که آخر سر من باشم و هيچی ! من اينو نمی خوام...من اينا رو نمی خوام. من خودمو نمی خوام...تو رو نمی خوام ...اصلا اين دنيا رو نمی خوام ...می خوام برم يه جای دور...يه جای خالی از هرچی دوستيه..می خوام فرار کنم...آقا اگه ما دوست نخوايمبايد کيو ببينيم؟! نه من نمی خوام! تو به من بگو...جدی جدی به من بگو؟؟!!که چی بشه؟!
دق مرگی
همیشه گفتم از دستت دق می کنم...می دونی دارم احساسش می کنم ...الان داره گلومو فشار می ده...می دونم این دفعه ازش فرار نمی کنم...نه خنده های زورکی نه گریه های الکی...سراغ هیچ کدوم نمی رم .... می ذارم تا هر جایی که می خواد بره ..می ذارم دچار همون دق مرگی بشم که همیشه بهش فکر می کردم ...همون موقع هایی که بهت می گفتم...فلانی من بالاخره از دستت دق می کنم ...آره...حالا جدی جدی دارم از دستت دق می کنم...
دلم می لرزه...نه صدای خنده هاتو شنیدم نه صدای پاتو... دلم از چیزه دیگه ایی می لرزه...از این می ترسم! از لرزیدن بی دلیل... می لرزه و یه چیزی راه گلومو سد کرده ...آره بابا جدی جدی از دستت دق کردم...
بچه بد...دل!
می دونی بعضی وقتا که فکر می کنم می بینیم خیلی وقته با خودم غریبه شدم...خیلی وقته با خودم تسویه حساب نکردم...خیلی وقته بهش نگفتم بشین بچه ...این قدر شیط.نی نکن...نمی دونم چرا ولش کردم به امان خدا...با اینکه می دونم دودش صاف می ره تو چشم خودم...ولی چه کنم که هر چی بهش گفتم و گفتن تو گوشش نرفت که نرفت. آره خیلی وقته باهاش تسویه حساب نکردم...خیلی وقته جریمش نکردم...خیلی وقته به فلک عقلم نبستمش...خیلی وقته با شلاق منطقم نیفتادم به جونش و سیاهش نکردم...نمی دونم چرا گذاشتم مثه یه اسیر از بند در رفته...یه برده آزاد شده..بدو وسط یه دشت و هر کاری که می خواد بکنه...نه نمی شه باز داره پر رو می شه..باز باید یه محاکمه صحرایی واسش تجویز کنم...این دیگه خیلی حاش خرابه.
به ياد سهراب سپهری
دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است.
بانگي از دور مرا مي خواند،
ليك پاهايم در قير شب است.
***
رخنه اي نيست در اين تاريكي:
در و ديوار بهم پيوسته.
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته.
***
نفس آدم ها
سر بسر افسرده است.
روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است.
***
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد.
مي كنم هر چه تلاش،
او به من مي خندد.
***
نقش هايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود.
***
دير گاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است.
جنبشي نيست در اين خاموشي:
دست ها، پاها در قير شب است.
*****
خوشحااااااااااااااااااااااااااااااالم...
خوشحالم ...خیلی...
نپرس چرا اما خوشحالم...اونقدر خوشحالم که دنیا رو قشنگ می بینم انوقدر خوشحالم که همه چیز رو بهتر از اونی که هست می بینم...می دونی راست می گن تا چیزی رو از دست ندی قدرش رو نمی دونی ..من دو تا از دوستامو فقط واسه 1 روز از دست دادم و در همین یه روز فهمیدم چقدر دوسشون دارم و واقعا نبودشون تو زندگیم چه خلایی ایجاد می کنه(چه افاضه کلامی کردم!!!!!)اما دیگه نمی ذارم هیچ کس هیچ وقت هیچ جا دوست جونامو ازم بگیره(به قول خاله ریزه) ...واسه شما هم دعا می کنم یه روزی قدر دوستایی که دارین رو درک کنین...حسش کنین...بدونین بی دوست نمی شه زندگی کرد.......
بازم دلم گرفته...
نوشتن برای کسی که نمی خواند!!!نه این که بی سواد باشد یا کور یا نفهم ، نمی خواند زیرا به دستش نمی رسد،کار همیشگی من این است، بنویسم ...که در آخر یا پاره می کنم و یا delete می کنم. به همین راحتی...تو می توانی حرفت را به یک صفحه سفید بزنی یا به یک مونیتور که چپ چپ نگاهت می کند. اما من نمی توانم! من باید به او بگویم و این هم ممکن نیست. چون گوش نمی دهد نه این که کر باشد یا نفهم یا دلش نخواهد...گوش نمی دهد چون هر بار که من او را می بینیم مثل مجسمه گوشه ایی می نشینم و به زمین و آسمان نگاه می کنم از آب و هوا می گویم و از جنگ جهانی که حتی غبارش هم به من نرسیده ابراز فضل می کنم...خوب چه انتظاری داری؟!وقتی گردی از حرف هایم هم به گوشش نمی رسد چه انتظار مزخرفی می توان از بچه مردم داشت...می دانم ...می دانم آخر عاقبت این کاغذ هم، بغل همان کاغذ هایی است که در این چند سال نوشته ام است اما چه کنم که اگر ننویسم می ترکم...می نویسم تا شاید این جراعت را پیدا کنم و به او بگویم ،حرف هایی را که نگفته ام سالهای سال .اما نمی شود. تا تمام می شود . دو بار می خوانم و یک delete کار را تمام می کند..کاش خدا "حذف کردن و شدن" را نمی آفرید کاش دکمه delete اختراع نمی شد،بعد تو مجبور بودی همه چیز هایی که نوشته ایی را جایی بگذاری و آن وقت احتمال خواندش بود اما با کاغذ سوخته یا نوشته delete شده،چه باید کرد. من که نمی توانم تمام عمرم را با خواندن و نوشتن و پاره کردن وحذف کردن بگذرانم،من هم روزی خسته می شود ووسلام...کار را یک سره می کنم و فکر و خیالش را با یک خوش آمدی مودبانه از سرم بیرون می کنم اما نمی شود ...می دانم که نمی شود.نمی شود و من بی خودی سعی می کنم. سعی می کنم بنویسم و در حین نوشتن خودم را متقاعد کنم تا نوشته را بدهم دستش و فرار کنم و بروم جایی که عرب ... اما تا آخر نوشته می رسم آن روی بی شرفم پیروز شده و نوشته به دیار باقی می پیوندد.اما کور خوانده...آخر، راهی پیدا کردم تا حداقل نگه شان دارم ...بله می نویسم اما نه برای او، برای تمام کسانی که مثل من هستند ،حالا این نوشته از کجا سر در می آورد برایم مهم نیست. اما 1% که احتمال هست که او هم بخواند ؟نیست؟ ....
***************************
نوشتن ...برای چه و برای که، زمانی که نمی فهمد مرا ...اینجا ،هیچ جنبنده ایی...
من کدامین گناه را مرتکب شدم که خداوند،به بزرگترین جریمه قرن، مبتلا ام کرده است..
من چه گناهی کرده ام که خداوند ،به سخت ترین مجازات ها محکومم کرده است...
نه! اشتباه نکن..
کاش خدا مرا در جهنم در میان آتشی ابدی گذاشته بود و میان هزاران آدم دیگر می سوختم...
کاش خداوند تمام خوبی ها را از دلم می گرفت و من تا ابد افسرده و سرد باقی می ماندم
و می دانم که خدا هر چه می کرد و هر چه می خواست،مرا یارایش بود
نه اینکه مرا درمیان هیچ با کوله باری از تنهایی رها کرده است
نه من طاقت تنهایی را ندارم...تو به فریادم رس!!!!
****************************
وقتی که من بمیرم ابر ها هم گریه خواهند کرد ...نه این که فکر کنی خیلی مهم هستم ها نه! ابر ها می گریند چون من با ابر ها دوست بودم ،وقتی تو نمی آمدی من و ابر ها با هم اشک می ریختیم و او مرا دل داری می داد .وقتی خورشید نمی تابید دل ابر هم می گرفت و آن وقت هر دو با هم می گریستیم ...
وقتی من بمیرم گلها هم می گریند ...نه اینکه من با آن ها دوست باشم ها نه! آخر من همیشه صبح ها با شبنم آنها گریسته بودم ...
وقتی من بمیرم کلاغ ها می گریند ..به اینک فکر کنی من با کلاغ ها می گریستم ها ...نه! آخر همیشه خبر های بد برای من بود و کلاغ ها هم از بس مرا دیده بودند و اشکم را ....آنها هم به من عادت کرده بودند...
وقتی من بمیرم ...نمی دانم شاید هیچ کس نگرید!
******************************
گریه باید کرد...
بر زمین و آسمان چنگ باید زد
بی فایده است که حرفی بزنیم
فریاد باید زد ...
بر زمین و آسمان ناسزا باید داد
به نامرادی ها، لعن باید گفت
و به ناپاکی ها ، لگدی از سر کین باید زد
و چنان باید کرد که دل هر بی شرمی ، در جا بزند!
من نمی دانم و همین مرا سخت می آزارد
که چرا من اینجا ...
یا ، کمی نزدیک تر... در خانه
بی تابم
و نمی دانم که چرا دل من شرمگین ازدنیاست
"و همین درد مرا سخت می آزارد"
خوش به حال شب چله و خاتمی
سلام.......
منم می خواستم برم شب چله چلچراغ!!!
منم دوس داشتم بيام...خوش به حال هر کی که توی شب چله خاتمی بود...کاش منم بودم. به هر حال الان دارم عکساشو نگاه می کنم هی حرص می خورم...فقط اومدم همين و بگم .بای
يه عالمه حرف...نگفته
ازم پرسید...تا حالا عاشق شدی؟..گفتم:نوچ
از پرسید...تا حالا دلتنگ کسی شدی؟..گفتم:نوچ
ازم پرسید...یعنی دلباخته کسی نیستی؟..گفتم:نوچ
ازم نپرسید...لالایی تو هم بارونه؟..گفتم:نوچ
ازم پرسید...بی قراری بد دردیه؟..گفتم: نوچ
ازم پرسید...به رسم دوستی واسه دوست کاری کردی؟..گفتم:نوچ
ازم پرسید...اصلا ببینم تو عاشقی؟..گفتم:نوچ
یه کم نگام کرد و رفت...
نمی دونم چرا ازم نپرسید..اون شکلات چیه تو دهنت.................!!!!!!!!!!!!
*********************
و فریادی می کشم به بلندای سکوت و به ژرفای عشق
و این دردها که مارپیچ،مارپیچ زندگی ها را می سازند...به کجا می روند...و چه می خواهند از طلوع زندگی ها... چرا بی زمان و مکان می آیند و می روند ...چرا می توانند به راحتی سر کشیدن یک لیوان آب، هستی هایی را براندازند...چرا خدا غم را آفرید..که انسان را به چه آزمون کند...نه، نمی خواهم کفرگویم...اما به انسان این زمان چه غمی سازگار است...من و تو رو نمی گویم..که هیچ جای دنیا را نگرفته ایم،مگر قلبی از بی کس ترین قلب ها...من از انسان هایی می گویم که از کنار قلب های شکسته می گذرند...من از انسانی می گویم که به راحتی دنیا ار به آتش می کشد تا حرص خود را مرتفع کند..من از انسانی می گویم که عشق را بازیچه قرار داده تا انتقام گیرد...در این انسان، چه غمی سازگار است...چه کسی می گوید که اقاقی را باید زد...چه کسی می گوید...غم دل سیری چند؟! ... اما بدان... نمی دانم چه کرده ام که خدا بزرگترین غم را به شانه های من سپرد...بزرگترین های بزرگ را ..بزرگ ترین درد را... خدا، تنهایی را به من داد... تا بدانم و ببینم که دل شکستن یعنی چه ...خدا تنهایی را به من داد تا بدانم عاشقان را با ترکه عشق باید زد...خدا تنهایی را به من داد تا بدانم سکوت یعنی ... تو بدان...یعنی ...تو حود بخوان از نگاهم که به حرف نیازی نیست...تو بدان سکوت یعنی؛ نمی دانم...
نمی دانم چرا بعد از این همه سال هنوز نمی دانم... و همین، درد بزرگ من است...
**********************************
شکم ورم کرده آقایون
ماده949: در صورت نبود هیچ وارث دیگری به غیر از زوجه و زوج ،شوهر تمام ترکه زن متوفا را می برد و اما زن فقط نصیب خود را و بفیه ترکه شوهر در حکم دولت است.
خووندی؟...خوب الان حالت چه طوره؟ اگه هنوز نفهمیدی چی شده ....که اینقدر بخوون تا بفهمی که چی شده...اگه فهمیدی چی شده که بزن تو سرت(مثه من) ...از بس که قوانین ما بر پایه عدالت ریخته می شن ...فکر کن! مگه زن چه گناهی کرده...یا مرد مگه چه گلی به سر زنش زده که این جوری قانون وضع می کنن.خوب البته قوانین و... قوانینه دیگه...تو چی کار داری این قانون چیه و از کجا اومده..مهم اینه که تو اجراش کنی،مهم اینه که تو زنی ومردا می تونن خیلی راحت حقت بخورن و توبهشون لبخند بزنی...آره ما بهشون لبخند می زنیم تا طبیعت روال عادیه خودشو طی کنه ...تو چی کار داری که توی این روال،حق تو پای مال میشه...مهم اینه که جیب و شکم مردا پر می شه...مهم اینه...مگه تو نمی دونی؟ اگه نمی دونی بدون..شاید اون موقع یه کم رگ غیرتت ورمی بشه و یه فکری واسه خودتو و خودم بکنی...شاید...هنوز هیچی معلوم نیست
فقط دخترا می دونن...
تا حالا شده بری وسط يه ميدون شلوغی که همه مردم دارن می رن سر کارو زندگيشون و يه جيغ بنفش بکشی..؟! من يه روز اين کار رو می کنم...باور کن...نخند..من اين کار رو می کنم...حالا می خوان بگن چه دختر جلفی...می خوان بگن دور آخر الزمون شده خواهر!!! هر چی می خوان بگن...بذار بگن...من گوشام از اين حرفا پر...تو که خودت خوب می دونی...
هر وقت می خوای از ته دل بخندی...يه انگشت می ره می شينه رو يه لب و ...هيس!! بلند نخند...زشته... هميشه دعوام می کنن که بلند حرف می زنم... می گن بده دختر نبايد بلند بخند...بابا ولم کنين ...می خوام اصلا داد بزنم...يه روز واسط يه خياباون شلوغ اگه صدای يه جيغ بنفش رو شنيدی ...بدو بيا...آخه منم که دارم جيغ می زنم...با تمام وجود...تو که می دونی...
سلام:
يه دفعه بشين گوشه اتاقت و واسه خودت سکوت رو معنی کن...ببين يعنی چی وقتی تو با تمام وجود تو صورت کسی داد می زنی اون وا میسته نگات می کنه...مثه مجسمه! ببين وقتی داری يه موضوعی که ۶ ماه روش کار کردی تا بهش بگی رو واسش ميگی!(چی گفتم) اون يه جوری نگات می کنه که يعنی از دست رفتی...بشين ببين اين سکوت رو می شناسی...ببين می تونی معنی کنی سکوتی رو که هر کاری می کنی نمی شکنه؟! اگه فهميدی واسه منم بذار تا بخوونم شايد بفهمم بايد چی کار کنم!!
برای...
ديدی...خشکيدم در غريبه ترين کوير وحشت؟
ديدی... صدايم را هيچ کس نشنيد مگر جغد شوم حياط خلوت؟
ديدی چطور زندگی را با تمام خوبی و بدی به باد ناسزا کشاندم؟...بدون اينکه بدانم ...
تو چه می گويی؟...می دانی چقدر سخت است برای کسی بنويسی که نمی دانی که می خواند يا نه!!!!!
برای هر کسی که انسانيت را به باد سپرده!!
اگر روزی خدا نقاشی رخسار مردم را ز سر گيرد
و صورت ها ز سيرت ها بيارايد
نگارستان هستی را تماشاگه که خواهد بود
خداوندا...پناه ديو و دد ها باش در آن روز!!
آهااااای تو که دلت گرفته...
تا حالا دلت گرفته...ولی ندونی واسه چی؟...تاحالا شده گريه کنی و هرچی ازت بپرسن چته ...ندونی؟...تا حالا معنی يه سکوت رو با دو چشم خيس که خيره خيره نگات می کنن روفهميدی؟... تا حالا توی صدای خنده های کسی...های های گريه رو شنيدی؟...تاحالا به کسی دل دادی که بهت دل نداده؟...تا حلا شده شبا بی دليل بشينی توی رختخوابت و بی خود و بی جهت چرت و پرت بنويسی... تو بخوون شعر)اگه شده که حتما تو هم مثه من شدی...يا به قول بقيه..ديوونه...برو دکتر(من که نرفتم) اگه هم نشده که ...نمی دونم ... نمی دونم دعا کنم گرفتارش بشی يا نه؟!!!!
به ياد حميد مصدق
مگر آن خوشه گندم
مگر سنبل
مگر نسرين
تو را ديدند.
كه سر خم كرده خنديدند.
مگر بستان
شميم گيسوانت را
چو آب چشمه ساران روان نوشيد
مگر گلهاي سرخ باغ ريگ آباد
در عطر تن تو غوطه ور گشتند
كه سرنشناس و پانشناس
از خود بي خبر گشتند
مگر دست سپيد تو
تن سبز چناران بلند باغ حيدر را نوازش كرد
كه مي شنگند و
مي رقصند و
مي خندند
مگر ناگاه
نسيم سرد گستاخ از سر زلفت ...
چه مي گويي ؟
تو و انكار ؟
تو را بر اين وقاحت ها كه عادت داد ؟
صداي بوسه را حتي
درخت تاك قد خم كرده بستان شهادت داد
مگر ديوار حاشا تا كجا،
- تا چند ؟
خدا داند كه شايد خاك اين بستان
هزاران
صد هزاران
بوسه بر پاي تو ...
- ديگر اختيارم نيست
توانم نيست
تابم نيست
به خود مي پيچم از اين رشك
- اما خنده بر لب با تو گويم:
- اضطرابم نيست .
مگر ديگر من و اين خاك،
- واي از من
چناران بلند باغ حيدر را
تبر باران من در خاك خواهد كرد
نسيم صبحگاهي جان ز دست من نخواهد برد
ترحم كن،
نه بر من
بر چناران بلند باغ حيدر
بر نسيم صبح
شفاعت كن
به پيش خشم، اين خشم خروشان كه در چشم است
به پيش قله آتشفشان درد
شفاعت كن
كه كوه خشم من با بوسه تو
ذوب مي گردد
تو بخوان!!!!
فرياد های دلهره آور را فروختم به سکوتی محض...
و جای گزين کردم ترديد را با آرامشی ابدی...
و نگریستم...نگريستم...به بيکران دوستی.
زمانی که تو دريغ کردی از من دلت را...
من از تلخ ترين سکوت فريادت زدم...
اما کو گوش شنوا؟!
من از بلندترين های زندگی ترا نگريستم که به هيچ می نگری...
و چه ساده تمام زندگی را باختي...
در دريايی از نيرنگ...
ببخشيد مثه اينکه اشتباه اومدم!!!!