يه عالمه حرف...نگفته

ازم پرسید...تا حالا عاشق شدی؟..گفتم:نوچ

از پرسید...تا حالا دلتنگ کسی شدی؟..گفتم:نوچ

ازم پرسید...یعنی دلباخته کسی نیستی؟..گفتم:نوچ

ازم نپرسید...لالایی تو هم  بارونه؟..گفتم:نوچ

ازم پرسید...بی قراری بد دردیه؟..گفتم: نوچ

ازم پرسید...به رسم دوستی واسه دوست کاری کردی؟..گفتم:نوچ

ازم پرسید...اصلا ببینم تو عاشقی؟..گفتم:نوچ

یه کم نگام کرد و رفت...

نمی دونم چرا ازم نپرسید..اون شکلات چیه تو دهنت.................!!!!!!!!!!!!
*********************


                  و فریادی می کشم به بلندای سکوت و به ژرفای عشق

و این دردها که مارپیچ،مارپیچ زندگی ها را می سازند...به کجا می روند...و چه می خواهند از طلوع زندگی ها... چرا بی زمان و مکان می آیند و می روند ...چرا می توانند به راحتی سر کشیدن یک لیوان آب، هستی هایی را براندازند...چرا خدا غم را آفرید..که انسان را به چه آزمون کند...نه، نمی خواهم کفرگویم...اما به انسان این زمان چه غمی سازگار است...من و تو رو نمی گویم..که هیچ جای دنیا را نگرفته ایم،مگر قلبی از بی کس ترین قلب ها...من از انسان هایی می گویم  که از کنار قلب های شکسته می گذرند...من از انسانی می گویم که به راحتی دنیا ار به آتش می کشد تا حرص خود را مرتفع کند..من از انسانی می گویم که عشق را بازیچه قرار داده تا انتقام گیرد...در این انسان، چه غمی سازگار است...چه کسی می گوید که اقاقی را باید زد...چه کسی می گوید...غم دل سیری چند؟! ... اما بدان... نمی دانم چه کرده ام که خدا بزرگترین غم را به شانه های من سپرد...بزرگترین های بزرگ را ..بزرگ ترین درد را... خدا، تنهایی را به من داد... تا بدانم و ببینم که دل شکستن یعنی چه ...خدا تنهایی را به من داد تا بدانم عاشقان را با ترکه عشق باید زد...خدا تنهایی را به من داد تا بدانم سکوت یعنی ... تو بدان...یعنی ...تو حود بخوان از نگاهم که به حرف نیازی نیست...تو بدان سکوت یعنی؛ نمی دانم...

نمی دانم چرا بعد از این همه سال هنوز نمی دانم... و همین، درد بزرگ من است...

 

**********************************

 

شکم ورم کرده آقایون

ماده949: در صورت نبود هیچ وارث دیگری به غیر از زوجه و زوج ،شوهر تمام ترکه زن متوفا را می برد و اما زن فقط نصیب خود را و بفیه ترکه شوهر در حکم  دولت است.

خووندی؟...خوب الان حالت چه طوره؟ اگه هنوز نفهمیدی چی شده ....که اینقدر بخوون تا بفهمی که چی شده...اگه فهمیدی چی شده که بزن تو سرت(مثه من) ...از بس که قوانین ما بر پایه عدالت ریخته می شن ...فکر کن! مگه زن چه گناهی کرده...یا مرد مگه چه گلی به سر زنش زده که این جوری قانون وضع می کنن.خوب البته قوانین و... قوانینه دیگه...تو چی کار داری این قانون چیه و از کجا اومده..مهم اینه که تو اجراش کنی،مهم اینه که تو زنی ومردا می تونن خیلی راحت حقت بخورن و توبهشون لبخند بزنی...آره ما بهشون لبخند می زنیم تا طبیعت روال عادیه خودشو طی کنه ...تو چی کار داری که توی این روال،حق تو پای مال میشه...مهم اینه که جیب و شکم مردا پر می شه...مهم اینه...مگه تو نمی دونی؟ اگه نمی دونی بدون..شاید اون موقع یه کم رگ غیرتت ورمی بشه و یه فکری واسه خودتو و خودم بکنی...شاید...هنوز هیچی معلوم نیست

 

  
نویسنده : مهربانو ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ٥ دی ۱۳۸٤
تگ ها :